او نمىخندد ز ذوق مالشت * او همىخندد بر آن اسگالشت
پس خداعى را خداعى شد جزا * كاسه زن كوزه بخور اينك سزا
[ رضايت حق و اوليا ، موجب بسط و نشاط سالكان شود ]
گر بدى با تو و را خندهى رضا * صد هزاران گل شكفتى مر ترا
چون دل او در رضا آرد عمل * آفتابى دان كه آيد در حمل
زو بخندد هم نهار و هم بهار * در هم آميزد شكوفه و سبزهزار
صد هزاران بلبل و قمرى نوا * افكنند اندر جهان بىنوا
[ سبب دلتنگى ]
چون كه برگ روح خود زرد و سياه * مىببينى چون ندانى خشم شاه
آفتاب شاه در برج عتاب * مىكند روها سيه همچون كباب
آن عطارد را ورقها جان ماست * آن سپيدى و آن سيه ميزان ماست
باز منشورى نويسد سرخ و سبز * تا رهند ارواح از سودا و عجز
سرخ و سبز افتاد نسخ نو بهار * چون خط قوس و قزح در اعتبار
عكس تعظيم پيغام سليمان عليه السلام در دل بلقيس از صورت حقير هدهد
[ طالب صادق ، توسط مرشد لايق ، زود به مقصد مىرسد ]
رحمت صد تو بر آن بلقيس باد * كه خدايش عقل صد مرده بداد
هدهدى نامه بياورد و نشان * از سليمان چند حرفى با بيان
خواند او آن نكتهاى با شمول * با حقارت ننگريد اندر رسول
[ مقايسهء چشم ظاهر و چشم باطن ]
جسم هدهد ديد و جان عنقاش ديد * حس چو كفى ديد و دل درياش ديد
[ انسان ، آميزهاى از علم و جهل ]
عقل با حس زين طلسمات دو رنگ * چون محمد با ابو جهلان به جنگ
كافران ديدند احمد را بشر * چون نديدند از وى انْشَقَّ الْقَمَرُ
[ با ديدهء حس نمىتوان باطن شكوهمند انسان را ديد ]
خاك زن در ديدهى حس بين خويش * ديدهى حس دشمن عقل است و كيش
ديدهى حس را خدا اعماش خواند * بت پرستش گفت و ضد ماش خواند
ز انكه او كف ديد و دريا را نديد * ز انكه حالى ديد و فردا را نديد
خواجهى فردا و حالى پيش او * او نمىبيند ز گنجى جز تسو
ذرهاى ز آن آفتاب آرد پيام * آفتاب آن ذره را گردد غلام
قطرهاى كز بحر وحدت شد سفير * هفت بحر آن قطره را باشد اسير
گر كف خاكى شود چالاك او * پيش خاكش سر نهد افلاك او
خاك آدم چون كه شد چالاك حق * پيش خاكش سر نهند املاك حق
السَّماءُ انْشَقَّتْ آخر از چه بود * از يكى چشمى كه خاكى بر گشود
خاك از دردى نشيند زير آب * خاك بين كز عرش بگذشت از شتاب
[ حاكميت ارادهء خداوند در جهان ]
آن لطافت پس بدان كز آب نيست * جز عطاى مبدع وهاب نيست