گر كند سفلى هوا و نار را * ور ز گل او بگذراند خار را
حاكم است و يَفْعَلُ اللَّهُ ما يشا * كاو ز عين درد انگيزد دوا
گر هوا و نار را سفلى كند * تيرگى و دردى و ثقلى كند
ور زمين و آب را علوى كند * راه گردون را به پا مطوى كند
پس يقين شد كه تُعِزُّ مَنْ تشا * خاكيى را گفت پرها بر گشا
آتشى را گفت رو ابليس شو * زير هفتم خاك با تلبيس شو
آدم خاكى برو تو بر سها * اى بليس آتشى رو تا ثرى
[ فعل خداوند را نمىتوان در چارچوب قانون علت و معلول تفسير كرد ]
چار طبع و علت اولى نىام * در تصرف دايما من باقىام
كار من بىعلت است و مستقيم * هست تقديرم نه علت اى سقيم
عادت خود را بگردانم به وقت * اين غبار از پيش بنشانم به وقت
بحر را گويم كه هين پر نار شو * گويم آتش را كه رو گلزار شو
كوه را گويم سبك شو همچو پشم * چرخ را گويم فرو در پيش چشم
گويم اى خورشيد مقرون شو به ماه * هر دو را سازم چو دو ابر سياه
چشمهى خورشيد را سازيم خشك * چشمهى خون را به فن سازيم مشك
آفتاب و مه چو دو گاو سياه * يوغ بر گردن ببنددشان إله
انكار فلسفى بر قرائت إِنْ أَصْبَحَ ماؤُكُمْ غَوْراً
[ نقد آنان كه علل و اسباب ظاهرى را مطلق دانستهاند ]
مقريى مىخواند از روى كتاب * ماؤُكُمْ غَوْراً ز چشمه بندم آب
آب را در غورها پنهان كنم * چشمهها را خشك و خشكستان كنم
آب را در چشمه كى آرد دگر * جز من بىمثل با فضل و خطر
فلسفى منطقى مستهان * مىگذشت از سوى مكتب آن زمان
چون كه بشنيد آيت او از ناپسند * گفت آريم آب را ما با كلند
ما به زخم بيل و تيزى تبر * آب را آريم از پستى ز بر
شب بخفت و ديد او يك شير مرد * زد طپانچه هر دو چشمش كور كرد
گفت زين دو چشمهى چشم اى شقى * با تبر نورى بر آر ار صادقى
روز بر جست و دو چشم كور ديد * نور فايض از دو چشمش ناپديد
[ توفيق توبه نصيب هر كس نمىشود ]
گر بناليدى و مستغفر شدى * نور رفته از كرم ظاهر شدى
ليك استغفار هم در دست نيست * ذوق توبه نقل هر سر مست نيست