تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 208

مساهمون:

ص٢٠٨
يوسفا آمد رسن در زن دو دست * از رسن غافل مشو بىگه شده ست
حمد لله كين رسن آويختند * فضل و رحمت را بهم آميختند

[ خفاى حضرت حق ، از شدت ظهور است ]

تا ببينى عالم جان جديد * عالم بس آشكار ناپديد

[ دنيا ، نيست هست‌نماست ]

اين جهان نيست چون هستان شده * و آن جهان هست بس پنهان شده
خاك بر باد است و بازى مىكند * كژنمايى پرده سازى مىكند
اينكه بر كار است بىكار است و پوست * و انكه پنهان است مغز و اصل اوست
خاك همچون آلتى در دست باد * باد را دان عالى و عالى نژاد

[ مقايسهء چشم ظاهربين و چشم باطن‌بين به زبان تمثيل ]

چشم خاكى را به خاك افتد نظر * باد بين چشمى بود نوعى دگر
اسب داند اسب را كاو هست يار * هم سوارى داند احوال سوار
چشم حس اسب است و نور حق سوار * بىسواره اسب خود نايد به كار
پس ادب كن اسب را از خوى بد * ور نه پيش شاه باشد اسب رد
چشم اسب از چشم شه رهبر بود * چشم او بىچشم شه مضطر بود
چشم اسبان جز گياه و جز چرا * هر كجا خوانى بگويد نه چرا

[ بيان تمثيلى اين موضوع كه بدون نور حق نمىتوان به حقيقت رسيد ]

نور حق بر نور حس راكب شود * آن گهى جان سوى حق راغب شود
اسب بىراكب چه داند رسم راه * شاه بايد تا بداند شاه راه
سوى حسى رو كه نورش راكب است * حس را آن نور نيكو صاحب است
نور حس را نور حق تزيين بود * معنى نُورٌ عَلى نُورٍ اين بود
نور حسى مىكشد سوى ثرى * نور حقش مىبرد سوى على
ز انكه محسوسات دونتر عالمى است * نور حق دريا و حس چون شبنمى است
ليك پيدا نيست آن راكب بر او * جز به آثار و به گفتار نكو

[ نور حق را با چشم ظاهر نتوان ديد ]

نور حسى كاو غليظ است و گران * هست پنهان در سواد ديده‌گان
چون كه نور حس نمىبينى ز چشم * چون ببينى نور آن دينى ز چشم
نور حس با اين غليظى مختفى است * چون خفى نبود ضيايى كان صفى است

[ بيانى تمثيلى در اينكه جهان ظاهر در تصرف جهان باطن است ]

اين جهان چون خس به دست باد غيب * عاجزى پيش گرفت و داد غيب
گه بلندش مىكند گاهيش پست * گه درستش مىكند گاهى شكست
گه يمينش مىبرد گاهى يسار * گه گلستانش كند گاهيش خار
دست پنهان و قلم بين خط گزار * اسب در جولان و ناپيدا سوار
تير پران بين و ناپيدا كمان * جانها پيدا و پنهان جان جان
تير را مشكن كه اين تير شهى است * تير پرتابى ز شصت آگهى است
ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ گفت حق * كار حق بر كارها دارد سبق

[ لزوم رضا به قضا ]

خشم خود بشكن تو مشكن تير را * چشم خشمت خون شمارد شير را
بوسه ده بر تير و پيش شاه بر * تير خون آلود از خون تو تر