تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 205

مساهمون:

ص٢٠٥

كلوخ انداختن تشنه از سر ديوار در جوى آب

[ حكايت در اينكه انسانِ آگاه براى شهود حق ، از شهوات مىگذرد ]

بر لب جو بود ديوارى بلند * بر سر ديوار تشنه‌ى دردمند
مانعش از آب آن ديوار بود * از پى آب او چو ماهى زار بود
ناگهان انداخت او خشتى در آب * بانگ آب آمد به گوشش چون خطاب
چون خطاب يار شيرين لذيذ * مست كرد آن بانگ آبش چون نبيذ
از صفاى بانگ آب آن ممتحن * گشت خشت انداز ز آن جا خشت‌كن
آب مىزد بانگ يعنى هى ترا * فايده چه زين زدن خشتى مرا
تشنه گفت آيا مرا دو فايده است * من از اين صنعت ندارم هيچ دست
فايده‌ى اول سماع بانگ آب * كاو بود مر تشنگان را چون رباب
بانگ او چون بانگ اسرافيل شد * مرده را زين زندگى تحويل شد
يا چو بانگ رعد ايام بهار * باغ مىيابد از او چندين نگار
يا چو بر درويش ايام زكات * يا چو بر محبوس پيغام نجات
چون دم رحمان بود كان از يمن * مىرسد سوى محمد بىدهن
يا چو بوى احمد مرسل بود * كان به عاصى در شفاعت مىرسد
يا چو بوى يوسف خوب لطيف * مىزند بر جان يعقوب نحيف
فايده‌ى ديگر كه هر خشتى كز اين * بر كنم آيم سوى ماء معين
كز كمى خشت ديوار بلند * پست‌تر گردد به هر دفعه كه كند

[ هر چه آدمى از خودبينى دور شود به حق تعالى نزديكتر گردد ]

پستى ديوار قربى مىشود * فصل او درمان و صلى مىبود
سجده آمد كندن خشت لزب * موجب قربى كه وَ اسْجُدْ وَ اقْتَرِبْ
تا كه اين ديوار عالى گردن است * مانع اين سر فرود آوردن است
سجده نتوان كرد بر آب حيات * تا نيابم زين تن خاكى نجات
بر سر ديوار هر كاو تشنه‌تر * زودتر بر مىكند خشت و مدر
هر كه عاشق تر بود بر بانگ آب * او كلوخ زفت تر كند از حجاب
او ز بانگ آب پر مى تا عنق * نشنود بيگانه جز بانگ بلق

[ اغتنام فرصت ايام جوانى به زبان تمثيل ]

اى خنك آن را كه او ايام پيش * مغتنم دارد گزارد وام خويش
اندر آن ايام كش قدرت بود * صحت و زور دل و قوت بود
و آن جوانى همچو باغ سبز و تر * مىرساند بىدريغى بار و بر
چشمه‌هاى قوت و شهوت روان * سبز مىگردد زمين تن بدان
خانه‌ى معمور و سقفش بس بلند * معتدل اركان و بىتخليط و بند

[ ايام پيرى و ضعف و سستى به زبان تمثيل ]

پيش از آن كه ايام پيرى در رسد * گردنت بندد به حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ