تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 209

مساهمون:

ص٢٠٩
آن چه پيدا عاجز و بسته و زبون * و آن چه ناپيدا چنان تند و حرون
ما شكاريم اين چنين دامى كراست * گوى چوگانيم چوگانى كجاست

[ فعّال ما يشاء بودن خداوند به زبان تمثيل ]

مىدرد مىدوزد اين خياط كو * مىدمد مىسوزد اين نفاط كو
ساعتى كافر كند صديق را * ساعتى زاهد كند زنديق را

[ تا مخلص به مخلص تبديل نشود از خطرات نفس در امان نخواهد بود ]

ز انكه مخلص در خطر باشد ز دام * تا ز خود خالص نگردد او تمام
ز انكه در راهست و ره زن بىحد است * آن رهد كاو در امان ايزد است
آينه‌ى خالص نگشت او مخلص است * مرغ را نگرفته است او مقنص است
چون كه مخلص گشت مخلص باز رست * در مقام امن رفت و برد دست

[ چند تمثيل در اينكه هر آنچه كه از قوّه به فعليّت رسيد محال است دوباره به مرتبهء قوّه تنزّل يابد ]

هيچ آيينه دگر آهن نشد * هيچ نانى گندم خرمن نشد
هيچ انگورى دگر غوره نشد * هيچ ميوه‌ى پخته با كوره نشد

[ سالك بايد از حال به مقام رسد تا از تغيّر حال برهد ]

پخته گرد و از تغير دور شو * رو چو برهان محقق نور شو

[ كمال سالك ]

چون ز خود رستى همه برهان شدى * چون كه بنده نيست شد سلطان شدى

[ مقام فقر را مىتوان در شخصيت عارفان راستين مشاهده نمود ]

ور عيان خواهى صلاح دين نمود * ديده‌ها را كرد بينا و گشود
فقر را از چشم و از سيماى او * ديد هر چشمى كه دارد نور هو

[ ارشاد با زبان حال مؤثر است نه با زبان قال ]

شيخ فعال است بىآلت چو حق * با مريدان داده بىگفتى سبق

[ تأثير همّت كاملان در ناقصان ]

دل به دست او چو موم نرم رام * مهر او گه ننگ سازد گاه نام
مهر مومش حاكى انگشترى است * باز آن نقش نگين حاكى كيست

[ انسان كامل ، تربيت شدهء حضرت حق است ]

حاكى انديشه‌ى آن زرگر است * سلسله‌ى هر حلقه اندر ديگر است

[ نداى نهان و عيان حقيقت در ژرفاى روان انسان ]

اين صدا در كوه دلها بانگ كى ست * گه پرست از بانگ اين كه گه تهى است
هر كجا هست او حكيم است اوستاد * بانگ او زين كوه دل خالى مباد

[ نداى حق در انسانها بر حسب استعداد آنها تأثير مىگذارد ]

هست كه كاوا مثنا مىكند * هست كه كآواز صد تا مىكند
مىزهاند كوه از آن آواز و قال * صد هزاران چشمه‌ى آب زلال
چون ز كوه آن لطف بيرون مىشود * آبها در چشمه‌ها خون مىشود

[ تجلّى حق ، سبب ارزش جهان ]

ز آن شهنشاه همايون نعل بود * كه سراسر طور سينا لعل بود
جان پذيرفت و خرد اجزاى كوه * ما كم از سنگيم آخر اى گروه

[ شخصيت اهل غفلت از زيور كمالات محروم است ]

نه ز جان يك چشمه جوشان مىشود * نه بدن از سبز پوشان مىشود
نه صداى بانگ مشتاقى در او * نه صفاى جرعه‌ى ساقى در او

[ با زدودن خودبينى ، حقيقت بر آدمى مىتابد ]

كو حميت تا ز تيشه و ز كلند * اين چنين كه را به كلى بر كنند
بو كه بر اجزاى او تابد مهى * بو كه در وى تاب مه يابد رهى

[ با رفع خودبينى در درون شخص قيامت بر پا مىشود ]