تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 211

مساهمون:

ص٢١١
ز آب هر آلوده كاو پنهان شود * الحياء يمنع الإيمان بود
دل ز پايه‌ى حوض تن گلناك شد * تن ز آب حوض دلها پاك شد
گرد پايه‌ى حوض دل گرد اى پسر * هان ز پايه‌ى حوض تن مىكن حذر
بحر تن بر بحر دل بر هم زنان * در ميانشان بَرْزَخٌ لا يَبْغِيانِ
گر تو باشى راست ور باشى تو كژ * پيشتر مىغژ به دو واپس مغژ
پيش مگر خطر باشد به جان * ليك نشكيبد از او با همتان
شاه چون شيرين‌تر از شكر بود * جان به شيرينى رود خوشتر بود
اى ملامت گر سلامت مر ترا * اى سلامت جو تويى واهى العرى

[ جان آتشين عاشقان حق به زبان تمثيل ]

جان من كوره ست با آتش خوش است * كوره را اين بس كه خانه‌ى آتش است
همچو كوره عشق را سوزيدنى است * هر كه او زين كور باشد كوره نيست

[ جاودانگى از طريق محو كردن من كاذب خود ]

برگ بىبرگى ترا چون برگ شد * جان باقى يافتى و مرگ شد

[ اندوه متعالى و خلّاق ]

چون ترا غم شادى افزودن گرفت * روضه‌ى جانت گل و سوسن گرفت
آن چه خوف ديگران آن امن تست * بط قوى از بحر و مرغ خانه سست

[ شيدايىهاى مولانا از عشق حق ]

باز ديوانه شدم من اى طبيب * باز سودايى شدم من اى حبيب
حلقه‌هاى سلسله‌ى تو ذو فنون * هر يكى حلقه دهد ديگر جنون
داد هر حلقه فنونى ديگر است * پس مرا هر دم جنونى ديگر است
پس فنون باشد جنون اين شد مثل * خاصه در زنجير اين مير اجل
آن چنان ديوانگى بگسست بند * كه همه ديوانگان پندم دهند

آمدن دوستان به بيمارستان جهت پرسش ذو النون مصرى

[ حكايت در شوريدگى اولياى حق ]

اين چنين ذو النون مصرى را فتاد * كاندر او شور و جنونى نو بزاد
شور چندان شد كه تا فوق فلك * مىرسيد از وى جگرها را نمك
هين منه تو شور خود اى شوره خاك * پهلوى شور خداوندان پاك

[ عوام الناس ، تاب شوريدگىهاى عارفان را ندارند ]

خلق را تاب جنون او نبود * آتش او ريشهاشان مىربود
چون كه در ريش عوام آتش فتاد * بند كردندش به زندانى نهاد
نيست امكان واكشيدن اين لگام * گر چه زين ره تنگ مىآيند عام