تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 210

مساهمون:

ص٢١٠
چون قيامت كوهها را بر كند * پس قيامت اين كرم كى مىكند

[ مقايسهء قيامت روحى و قيامت موعود ]

اين قيامت ز آن قيامت كى كم است * آن قيامت زخم و اين چون مرهم است
هر كه ديد اين مرهم از زخم ايمن است * هر بدى كاين حسن ديد او محسن است

[ چند تمثيل در بيان اهميت مصاحبت با نيكان ]

اى خنك زشتى كه خويش شد حريف * و اى گل رويى كه جفتش شد خريف
نان مرده چون حريف جان شود * زنده گردد نان و عين آن شود
هيزم تيره حريف نار شد * تيرگى رفت و همه انوار شد
در نمك‌لان چون خر مرده فتاد * آن خرى و مردگى يك سو نهاد

[ فناى فى اللّه از طريق اتّصاف به صفات الهى ]

صبغة الله هست خم رنگ هو * پيسها يك رنگ گردد اندر او
چون در آن خم افتد و گوييش قم * از طرب گويد منم خم لا تلم
آن منم خم خود انا الحق گفتن است * رنگ آتش دارد الا آهن است
رنگ آهن محو رنگ آتش است * ز آتشى مىلافد و خامش‌وش است
چون به سرخى گشت همچون زر كان * پس انا النار است لافش بىزبان
شد ز رنگ و طبع آتش محتشم * گويد او من آتشم من آتشم
آتشم من گر ترا شك است و ظن * آزمون كن دست را بر من بزن
آتشم من بر تو گر شد مشتبه * روى خود بر روى من يك دم بنه
آدمى چون نور گيرد از خدا * هست مسجود ملايك ز اجتبا
نيز مسجود كسى كاو چون ملك * رسته باشد جانش از طغيان و شك

[ نارسايى تمثيلات ]

آتش چه آهن چه لب ببند * ريش تشبيه مشبه را مخند

[ قابليت در كشف حقيقت ]

پاى در دريا منه كم گوى از آن * بر لب دريا خمش كن لب گزان

[ شيفتگى عارف در غرقه شدن در درياى حقيقت ]

گر چه صد چون من ندارد تاب بحر * ليك مىنشكيبم از غرقاب بحر
جان و عقل من فداى بحر باد * خونبهاى عقل و جان اين بحر داد
تا كه پايم مىرود رانم در او * چون نماند پا چو بطانم در او

[ بىادبى عاشقان ، بهتر از ادب آداب‌دانان بىعشق است ]

بىادب حاضر ز غايب خوشتر است * حلقه گر چه كژ بود نه بر در است

[ لزوم مصاحبت با انسان كامل به زبان تمثيل ]

اى تن آلوده به گرد حوض گرد * پاك كى گردد برون حوض مرد
پاك كاو از حوض مهجور اوفتاد * او ز پاكى خويش هم دور اوفتاد

[ بيان تمثيلى در اينكه انسان كامل ، پاك كنندهء درون است ]

پاكى اين حوض بىپايان بود * پاكى اجسام كم ميزان بود
ز انكه دل حوض است ليكن در كمين * سوى دريا راه پنهان دارد اين
پاكى محدود تو خواهد مدد * ور نه اندر خرج كم گردد عدد
آب گفت آلوده را در من شتاب * گفت آلوده كه دارم شرم از آب
گفت آب اين شرم بىمن كى رود * بىمن اين آلوده زايل كى شود