تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 207

مساهمون:

ص٢٠٧
تو مثال دوزخى او مومن است * كشتن آتش به مومن ممكن است
مصطفى فرمود از گفت جحيم * كاو به مومن لابه گر گردد ز بيم
گويدش بگذر ز من اى شاه زود * هين كه نورت سوز نارم را ربود

[ دفع اضداد بوسيلهء يكديگر ]

پس هلاك نار نور مومن است * ز انكه بىضد دفع ضد لا يمكن است
نار ضد نور باشد روز عدل * كان ز قهر انگيخته شد اين ز فضل
گر همىخواهى تو دفع شر نار * آب رحمت بر دل آتش گمار

[ مؤمن حقيقى ، كانون مهربانى و شفقت است ]

چشمه‌ى آن آب رحمت مومن است * آب حيوان روح پاك محسن است
بس گريزان است نفس تو از او * ز انكه تو از آتشى او آب جو
ز آب آتش ز آن گريزان مىشود * كاتشش از آب ويران مىشود

[ انسان كامل ، محاط در پاكى و انسان ناقص ، محاط در شهوات است ]

حس و فكر تو همه از آتش است * حس شيخ و فكر او نور خوش است

[ اخگر نفس امّاره سالك به مدد انسان كامل خموش گردد ]

آب نور او چو بر آتش چكد * چك چك از آتش بر آيد بر جهد
چون كند چك چك تو گويش مرگ و درد * تا شود اين دوزخ نفس تو سرد
تا نسوزد او گلستان تو را * تا نسوزد عدل و احسان تو را
بعد از آن چيزى كه كارى بر دهد * لاله و نسرين و سيسنبر دهد

[ برويم سر اصل مطلب كه موضوع پيرى بود ]

باز پهنا مىرويم از راه راست * باز گرد اى خواجه راه ما كجاست

[ ايام پيرى و حالت غفلت ]

اندر آن تقرير بوديم اى حسود * كه خرت لنگ است و منزل دور زود
سال بىگه گشت وقت كشت نى * جز سيه رويى و فعل زشت نى
كرم در بيخ درخت تن فتاد * بايدش بر كند و در آتش نهاد
هين و هين اى راه رو بىگاه شد * آفتاب عمر سوى چاه شد
اين دو روزك را كه زورت هست زود * پير افشانى بكن از راه جود
اين قدر تخمى كه مانده ستت بباز * تا برويد زين دو دم عمر دراز
تا نمرده ست اين چراغ با گهر * هين فتيله‌اش ساز و روغن زودتر

آفت تاخير خيرات به فردا

هين مگو فردا كه فرداها گذشت * تا به كلى نگذرد ايام كشت
پند من بشنو كه تن بند قوى است * كهنه بيرون كن گرت ميل نوى است
لب ببند و كف پر زر بر گشا * بخل تن بگذار و پيش آور سخا

[ معنى حقيقى سخاوت ]

ترك شهوتها و لذتها سخاست * هر كه در شهوت فرو شد بر نخاست
اين سخا شاخى است از سرو بهشت * واى او كز كف چنين شاخى بهشت
عروة الوثقى است اين ترك هوا * بر كشد اين شاخ جان را بر سما
تا برد شاخ سخا اى خوب كيش * مر ترا بالا كشان تا اصل خويش

[ يوسف ، كنايه است از روح لطيف انسان كه در چاه بدن حبس شده است ]

يوسف حسنى و اين عالم چو چاه * وين رسن صبر است بر امر إله