تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 206

مساهمون:

ص٢٠٦
خاك شوره گردد و ريزان و سست * هرگز از شوره نبات خوش نرست
آب زور و آب شهوت منقطع * او ز خويش و ديگران نامنتفع
ابروان چون پالدم زير آمده * چشم را نم آمده تارى شده
از تشنج رو چو پشت سوسمار * رفته نطق و طعم و دندانها ز كار
روز بىگه لاشه لنگ و ره دراز * كارگه ويران عمل رفته ز ساز

[ صفات آدمى به دوران كلانسالى در اعماق شخصيت او ، استوار مىگردد ]

بيخهاى خوى بد محكم شده * قوت بر كندن آن كم شده

فرمودن والى آن مرد را كه اين خار بن را كه نشانده‌اى بر سر راه بر كن

[ تمثيل در اينكه صفات بد را بايد هر چه زودتر اصلاح كرد و الّا به عادت و ملكه تبديل خواهد شد ]

همچو آن شخص درشت خوش سخن * در ميان ره نشاند او خار بن
ره گذريانش ملامت‌گر شدند * بس بگفتندش بكن اين را نكند
هر دمى آن خار بن افزون شدى * پاى خلق از زخم آن پر خون شدى
جامه‌هاى خلق بدريدى ز خار * پاى درويشان بخستى زار زار
چون به جد حاكم به دو گفت اين بكن * گفت آرى بر كنم روزيش من
مدتى فردا و فردا وعده داد * شد درخت خار او محكم نهاد
گفت روزى حاكمش اى وعده كژ * پيش آ در كار ما واپس مغز
گفت الايام يا عم بيننا * گفت عجل لا تماطل ديننا
تو كه مىگويى كه فردا اين بدان * كه به هر روزى كه مىآيد زمان
آن درخت بد جوان‌تر مىشود * وين كننده پير و مضطر مىشود
خار بن در قوت و برخاستن * خار كن در پيرى و در كاستن
خار بن هر روز و هر دم سبز و تر * خار كن هر روز زار و خشكتر
او جوانتر مىشود تو پيرتر * زود باش و روزگار خود مبر

[ نتيجه‌گيرى از حكايت پيشين ]

خار بن دان هر يكى خوى بدت * بارها در پاى خار آخر زدت
بارها از خوى خود خسته شدى * حس ندارى سخت بىحس آمدى
گر ز خسته گشتن ديگر كسان * كه ز خلق زشت تو هست آن رسان
غافلى بارى ز زخم خود نه‌اى * تو عذاب خويش و هر بيگانه‌اى

[ دو راه حل براى اصلاح اخلاق ناپسند ]

يا تبر برگير و مردانه بزن * تو علىوار اين در خيبر بكن
يا به گلبن وصل كن اين خار را * وصل كن با نار نور يار را
تا كه نور او كشد نار تو را * وصل او گلشن كند خار تو را