روشنى عقلها از فكرتم * انفطار آسمان از فطرتم
بازم و حيران شود در من هما * جغد كه بود تا بداند سر ما
شه براى من ز زندان ياد كرد * صد هزاران بسته را آزاد كرد
يك دمم با جغدها دمساز كرد * از دم من جغدها را باز كرد
اى خنك جغدى كه در پرواز من * فهم كرد از نيك بختى راز من
در من آويزيد تا نازان شويد * گر چه جغدانيد شهبازان شويد
آن كه باشد با چنان شاهى حبيب * هر كجا افتد چرا باشد غريب
هر كه باشد شاه دردش را دوا * گر چو نى نالد نباشد بىنوا
مالك ملكم نيم من طبل خوار * طبل بازم مىزند شه از كنار
طبل باز من نداى ارْجِعِي * حق گواه من به رغم مدعى
من نيم جنس شهنشه دور از او * ليك دارم در تجلى نور از او
[ تجانس به شكل ظاهرى نيست ، بل به صفات است ]
نيست جنسيت ز روى شكل و ذات * آب جنس خاك آمد در نبات
باد جنس آتش آمد در قوام * طبع را جنس آمده ست آخر مدام
[ سبب فناى مخلوق در خالق ]
جنس ما چون نيست جنس شاه ما * ماى ما شد بهر ماى او فنا
[ فنا با حلول فرق دارد ]
چون فنا شد ماى ما او ماند فرد * پيش پاى اسب او گردم چو گرد
[ انسان كامل ، مظهر صفات حق تعالى است ]
خاك شد جان و نشانيهاى او * هست بر خاكش نشان پاى او
[ خودبينى را كنار بگذار تا به شكوه و حشمت حقيقى رسى ]
خاك پايش شو براى اين نشان * تا شوى تاج سر گردن كشان
[ پرهيز از صورتگرايى ]
تا كه نفريبد شما را شكل من * نقل من نوشيد پيش از نقل من
[ گاه صورتگرايى ، انسان را به حقيقت مىرساند ]
اى بسا كس را كه صورت راه زد * قصد صورت كرد و بر اللَّه زد
[ معيّت خداوند با خلق ]
آخر اين جان با بدن پيوسته است * هيچ اين جان با بدن مانند هست
[ چند تمثيل براى بيت پيشين ]
تاب نور چشم با پيه است جفت * نور دل در قطرهى خونى نهفت
شادى اندر گرده و غم در جگر * عقل چون شمعى درون مغز سر
اين تعلقها نه بىكيف است و چون * عقلها در دانش چونى زبون
[ جان انسان از ذات حق تعالى فيض مىبرد ]
جان كل با جان جزو آسيب كرد * جان از او درى ستد در جيب كرد
[ تمثيل براى بيت پيشين ]
همچو مريم جان از آن آسيب جيب * حامله شد از مسيح دل فريب
[ مسيح ، كنايه از روح لطيف است ]
آن مسيحى نه كه بر خشك و تر است * آن مسيحى كز مساحت برتر است
[ انسان كامل ، واسطهء فيض خدا به مخلوقات است ]
پس ز جان جان چو حامل گشت جان * از چنين جانى شود حامل جهان
[ قيامت مدام يا زايشگرى جاودانهء جهان ]
پس جهان زايد جهان ديگرى * اين حشر را وا نمايد محشرى
[ قيامتهاى بيشمار جهان هستى را به شمارش نتوان آورد ]
تا قيامت گر بگويم بشمرم * من ز شرح اين قيامت قاصرم
اين سخنها خود به معنى يا ربى است * حرفها دام دم شيرين لبى است
[ لبيك خدا ، موجب حال دعا در بنده مىشود ]
چون كند تقصير پس چون تن زند * چون كه لبيكش به يا رب مىرسد
هست لبيكى كه نتوانى شنيد * ليك سر تا پاى بتوانى چشيد