نفى خورشيد ازل بايست او * كى بر آيد اين مراد او بگو
گرفتار شدن باز ميان جغدان به ويرانه
[ تمثيلى در غربت عارفان در ميان اهل دنيا ]
باز آن باشد كه باز آيد به شاه * باز كور است آن كه شد گم كرده راه
راه را گم كرد و در ويران فتاد * باز در ويران بر جغدان فتاد
او همه نور است از نور رضا * ليك كورش كرد سرهنگ قضا
خاك در چشمش زد و از راه برد * در ميان جغد و ويرانش سپرد
بر سرى جغدانش بر سر مىزنند * پر و بال نازنينش مىكنند
ولوله افتاد در جغدان كه ها * باز آمد تا بگيرد جاى ما
چون سگان كوى پر خشم و مهيب * اندر افتادند در دلق غريب
باز گويد من چه در خوردم به جغد * صد چنين ويران فدا كردم به جغد
من نخواهم بود اينجا مىروم * سوى شاهنشاه راجع مىشوم
خويشتن مكشيد اى جغدان كه من * نه مقيمم مىروم سوى وطن
اين خراب آباد در چشم شماست * ور نه ما را ساعد شه باز جاست
جغد گفتا باز حيلت مىكند * تا ز خان و مان شما را بر كند
خانههاى ما بگيرد او به مكر * بر كند ما را به سالوسى ز وكر
مىنمايد سيرى اين حيلت پرست * و الله از جملهى حريصان بدتر است
او خورد از حرص طين را همچو دبس * دنبه مسپاريد اى ياران به خرس
لاف از شه مىزند وز دست شاه * تا برد او ما سليمان را ز راه
خود چه جنس شاه باشد مرغكى * مشنوش گر عقل دارى اندكى
جنس شاه است او و يا جنس وزير * هيچ باشد لايق لوزينه سير
آن چه مىگويد ز مكر و فعل و فن * هست سلطان با حشم جوياى من
اينت ماليخولياى ناپذير * اينت لاف خام و دام گول گير
هر كه اين باور كند از ابلهى است * مرغك لاغر چه در خورد شهى است
كمترين جغد ار زند بر مغز او * مر و را يارىگرى از شاه كو
گفت باز ار يك پر من بشكند * بيخ جغدستان شهنشه بر كند
جغد چه بود خود اگر بازى مرا * دل برنجاند كند با من جفا
شه كند توده به هر شيب و فراز * صد هزاران خرمن از سرهاى باز
پاسبان من عنايات وى است * هر كجا كه من روم شه در پى است
در دل سلطان خيال من مقيم * بىخيال من دل سلطان سقيم
چون بپراند مرا شه در روش * مىپرم بر اوج دل چون پرتوش
همچو ماه و آفتابى مىپرم * پردههاى آسمانها مىدرم