تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 202

مساهمون:

ص٢٠٢
قوت اندر فعل آيد ز اتفاق * چون قران ديو با اهل نفاق
اين معانى راست از چرخ نهم * بىهمه طاق و طرم طاق و طرم

[ شكوه اهل دنيا ناپايدار است ]

خلق را طاق و طرم عاريت است * امر را طاق و طرم ماهيت است

[ مردم دنيا براى رسيدن به شكوه و حشمت ، خوارى مىكشند ]

از پى طاق و طرم خوارى كشند * بر اميد عز در خوارى خوشند
بر اميد عز ده روزه‌ى خدوك * گردن خود كرده‌اند از غم چو دوك

[ تأسف از اينكه اهل دنيا به سوى شكوه حقيقى نمىآيند ]

چون نمىآيند اينجا كه منم * كاندر اين عز آفتاب روشنم

[ خورشيد حقيقت ، غروب ندارد ]

مشرق خورشيد برج قيرگون * آفتاب ما ز مشرقها برون
مشرق او نسبت ذرات او * نه بر آمد نه فرو شد ذات او

[ مظاهر ناچيز حق نيز شكوهمند هستند ]

ما كه واپس ماند ذرات وىايم * در دو عالم آفتابى بىفىايم
باز گرد شمس مىگردم عجب * هم ز فر شمس باشد اين سبب

[ خداوند ، سبب ساز و سبب سوز است ]

شمس باشد بر سببها مطلع * هم از او حبل سببها منقطع

[ درد فراق ]

صد هزاران بار ببريدم اميد * از كه از شمس اين شما باور كنيد
تو مرا باور مكن كز آفتاب * صبر دارم من و يا ماهى ز آب

[ مصنوع ، قائم به صانع است ]

ور شوم نوميد نوميدى من * عين صنع آفتاب است اى حسن
عين صنع از نفس صانع چون برد * هيچ هست از غير هستى چون چرد

[ همهء موجودات از رحمانيت خداوند برخوردار هستند ]

جمله هستيها از اين روضه چرند * گر براق و تازيان ور خود خرند

[ انسان غافل به معبود آفل روى مىكند ]

و انكه گردشها از آن دريا نديد * هر دم آرد رو به صحرايى جديد
او ز بحر عذب آب شور خورد * تا كه آب شور او را كور كرد

[ حسن ظن به خدا ، منشأ همهء خيرات است ]

بحر مىگويد به دست راست خور * ز آب من اى كور تا يا بى بصر
هست دست راست اينجا ظن راست * كاو بداند نيك و بد را كز كجاست
نيزه گردانى است اى نيزه كه تو * راست مىگردى گهى گاهى دو تو

[ مولانا در حالت جذبه ، كار دستگيرى را به حسام الدين واگذار مىكرد ]

ما ز عشق شمس دين بىناخنيم * ور نه ما آن كور را بينا كنيم
هان ضياء الحق حسام الدين تو زود * داروش كن كورى چشم حسود
توتياى كبرياى تيز فعل * داروى ظلمت كش استيز فعل
آن كه گر بر چشم اعمى بر زند * ظلمت صد ساله را زو بر كند

[ حسادت ، مانع از هدايت ]

جمله كوران را دوا كن جز حسود * كز حسودى بر تو مىآرد جحود
مر حسودت را اگر چه آن منم * جان مده تا همچنين جان مىكنم
آن كه او باشد حسود آفتاب * و انكه مىرنجد ز بود آفتاب
اينت درد بىدوا كاو راست آه * اينت افتاده ابد در قعر چاه
مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 202 | جلال الدين الرومي