قوت اندر فعل آيد ز اتفاق * چون قران ديو با اهل نفاق
اين معانى راست از چرخ نهم * بىهمه طاق و طرم طاق و طرم
[ شكوه اهل دنيا ناپايدار است ]
خلق را طاق و طرم عاريت است * امر را طاق و طرم ماهيت است
[ مردم دنيا براى رسيدن به شكوه و حشمت ، خوارى مىكشند ]
از پى طاق و طرم خوارى كشند * بر اميد عز در خوارى خوشند
بر اميد عز ده روزهى خدوك * گردن خود كردهاند از غم چو دوك
[ تأسف از اينكه اهل دنيا به سوى شكوه حقيقى نمىآيند ]
چون نمىآيند اينجا كه منم * كاندر اين عز آفتاب روشنم
[ خورشيد حقيقت ، غروب ندارد ]
مشرق خورشيد برج قيرگون * آفتاب ما ز مشرقها برون
مشرق او نسبت ذرات او * نه بر آمد نه فرو شد ذات او
[ مظاهر ناچيز حق نيز شكوهمند هستند ]
ما كه واپس ماند ذرات وىايم * در دو عالم آفتابى بىفىايم
باز گرد شمس مىگردم عجب * هم ز فر شمس باشد اين سبب
[ خداوند ، سبب ساز و سبب سوز است ]
شمس باشد بر سببها مطلع * هم از او حبل سببها منقطع
[ درد فراق ]
صد هزاران بار ببريدم اميد * از كه از شمس اين شما باور كنيد
تو مرا باور مكن كز آفتاب * صبر دارم من و يا ماهى ز آب
[ مصنوع ، قائم به صانع است ]
ور شوم نوميد نوميدى من * عين صنع آفتاب است اى حسن
عين صنع از نفس صانع چون برد * هيچ هست از غير هستى چون چرد
[ همهء موجودات از رحمانيت خداوند برخوردار هستند ]
جمله هستيها از اين روضه چرند * گر براق و تازيان ور خود خرند
[ انسان غافل به معبود آفل روى مىكند ]
و انكه گردشها از آن دريا نديد * هر دم آرد رو به صحرايى جديد
او ز بحر عذب آب شور خورد * تا كه آب شور او را كور كرد
[ حسن ظن به خدا ، منشأ همهء خيرات است ]
بحر مىگويد به دست راست خور * ز آب من اى كور تا يا بى بصر
هست دست راست اينجا ظن راست * كاو بداند نيك و بد را كز كجاست
نيزه گردانى است اى نيزه كه تو * راست مىگردى گهى گاهى دو تو
[ مولانا در حالت جذبه ، كار دستگيرى را به حسام الدين واگذار مىكرد ]
ما ز عشق شمس دين بىناخنيم * ور نه ما آن كور را بينا كنيم
هان ضياء الحق حسام الدين تو زود * داروش كن كورى چشم حسود
توتياى كبرياى تيز فعل * داروى ظلمت كش استيز فعل
آن كه گر بر چشم اعمى بر زند * ظلمت صد ساله را زو بر كند
[ حسادت ، مانع از هدايت ]
جمله كوران را دوا كن جز حسود * كز حسودى بر تو مىآرد جحود
مر حسودت را اگر چه آن منم * جان مده تا همچنين جان مىكنم
آن كه او باشد حسود آفتاب * و انكه مىرنجد ز بود آفتاب
اينت درد بىدوا كاو راست آه * اينت افتاده ابد در قعر چاه