گر ندارد اين سؤالت فايده * چه شنويم اين را عبث بىعايده
ور سؤالت را بسى فاييدههاست * پس جهان بىفايده آخر چراست
ور جهان از يك جهت بىفايده ست * از جهتهاى دگر پر عايده ست
[ نسبى بودن خيرات و شرور جهان هستى ]
فايدهى تو گر مرا فاييده نيست * مر ترا چون فايده ست از وى مه ايست
[ چند تمثيل براى بيت پيشين ]
حسن يوسف عالمى را فايده * گر چه بر اخوان عبث بد زايده
لحن داودى چنان محبوب بود * ليك بر محروم بانگ چوب بود
آب نيل از آب حيوان بد فزون * ليك بر محروم و منكر بود خون
هست بر مومن شهيدى زندگى * بر منافق مردن است و ژندگى
چيست در عالم بگو يك نعمتى * كه نه محرومند از وى امتى
گاو و خر را فايده چه در شكر * هست هر جان را يكى قوتى دگر
[ انسان وقتى به طعام نفسانى مىگرايد كه از طعام معنوى بى خبر باشد ]
ليك گر آن قوت بر وى عارضى است * پس نصيحت كردن او را رايضى است
[ تمثيل براى بيت پيشين ]
چون كسى كاو از مرض گل داشت دوست * گر چه پندارد كه آن خود قوت اوست
قوت اصلى را فرامش كرده است * روى در قوت مرض آورده است
نوش را بگذاشته سم خورده است * قوت علت همچو چوبش كرده است
[ طعام حقيقى انسان ، معنويات است ]
قوت اصلى بشر نور خداست * قوت حيوانى مر او را ناسزاست
ليك از علت در اين افتاد دل * كه خورد او روز و شب زين آب و گل
روى زرد و پاى سست و دل سبك * كو غذاى و السما ذاتِ الْحُبُكِ
آن غذاى خاصگان دولت است * خوردن آن بىگلو و آلت است
شد غذاى آفتاب از نور عرش * مر حسود و ديو را از دود فرش
در شهيدان يُرْزَقُونَ فرمود حق * آن غذا را نه دهان بد نه طبق
دل ز هر يارى غذايى مىخورد * دل ز هر علمى صفايى مىبرد
صورت هر آدمى چون كاسهاى است * چشم از معنى او حساسهاى است
[ تأثير و تأثّر انسانها و موجودات بر يكديگر ]
از لقاى هر كسى چيزى خورى * و ز قران هر قرين چيزى برى
[ چند تمثيل براى بيت پيشين ]
چون ستاره با ستاره شد قرين * لايق هر دو اثر زايد يقين
چون قران مرد و زن زايد بشر * وز قران سنگ و آهن شد شرر
و ز قران خاك با بارانها * ميوهها و سبزه و ريحانها
و ز قران سبزهها با آدمى * دل خوشى و بىغمى و خرمى
وز قران خرمى با جان ما * مىبزايد خوبى و احسان ما
قابل خوردن شود اجسام ما * چون بر آيد از تفرج كام ما
سرخ رويى از قران خون بود * خون ز خورشيد خوش گلگون بود
بهترين رنگها سرخى بود * و آن ز خورشيد است و از وى مىرسد
هر زمينى كان قرين شد با زحل * شوره گشت و كشت را نبود محل