عالم اول جهان امتحان * عالم ثانى جزاى اين و آن
چاكرت شاها جنايت مىكند * آن عرض زنجير و زندان مىشود
بندهات چون خدمت شايسته كرد * آن عرض نه خلعتى شد در نبرد
اين عرض با جوهر آن بيضه است و طير * اين از آن و آن از اين زايد به سير
گفت شاهنشه چنين گير المراد * اين عرضهاى تو يك جوهر نزاد
[ مجهول بودن معماى هستى بر عموم ]
گفت مخفى داشته ست آن را خرد * تا بود غيب اين جهان نيك و بد
[ اگر حقيقت آن جهان آشكار بود همه در اين دنيا مؤمن مىشدند ]
ز انكه گر پيدا شدى اشكال فكر * كافر و مومن نگفتى جز كه ذكر
پس عيان بودى نه غيب اى شاه اين * نقش دين و كفر بودى بر جبين
كى درين عالم بت و بتگر بدى * چون كسى را زهرهى تسخر بدى
پس قيامت بودى اين دنياى ما * در قيامت كى كند جرم و خطا
[ حقيقت هستى بر عموم پوشيده است نه بر خواص ]
گفت شه پوشيد حق پاداش بد * ليك از عامه نه از خاصان خود
گر به دامى افكنم من يك امير * از اميران خفيه دارم نه از وزير
حق به من بنمود پس پاداش كار * وز صورهاى عملها صد هزار
[ ضمير خوانى اوليا ]
تو نشانى ده كه من دانم تمام * ماه را بر من نمىپوشد غمام
گفت پس از گفت من مقصود چيست * چون تو مىدانى كه آن چه بود چيست
[ ظهور جهان ، عينيت يافتن علم خداست ]
گفت شه حكمت در اظهار جهان * آن كه دانسته برون آيد عيان
آن چه مىدانست تا پيدا نكرد * بر جهان ننهاد رنج طلق و درد
يك زمان بىكار نتوانى نشست * تا بدى يا نيكيى از تو نجست
اين تقاضاهاى كار از بهر آن * شد موكل تا شود سرت عيان
پس كلابهى تن كجا ساكن شود * چون سر رشتهى ضميرش مىكشد
تاسهى تو شد نشان آن كشش * بر تو بىكارى بود چون جان كنش
[ هستى در حال زايش جاودانه است ]
اين جهان و آن جهان زايد ابد * هر سبب مادر اثر از وى ولد
چون اثر زاييد آن هم شد سبب * تا بزايد او اثرهاى عجب
اين سببها نسل بر نسل است ليك * ديدهاى بايد منور نيك نيك
[ ادامهء حكايت شاه و دو غلام ]
شاه با او در سخن اينجا رسيد * يا بديد از وى نشانى يا نديد
گر بديد آن شاه جويا دور نيست * ليك ما را ذكر آن دستور نبست
چون ز گرمابه بيامد آن غلام * سوى خويشش خواند آن شاه و همام
گفت صحا لك نعيم دايم * بس لطيفى و ظريف و خوب رو
اى دريغا گر نبودى در تو آن * كه همىگويد براى تو فلان
شاد گشتى هر كه رويت ديدهيى * ديدنت ملك جهان ارزيديى