تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 195

مساهمون:

ص١٩٥
گفت اى شه من بگويم عيبهاش * گر چه هست او مر مرا خوش خواجه‌تاش
عيب او مهر و وفا و مردمى * عيب او صدق و ذكا و هم دمى
كمترين عيبش جوانمردى و داد * آن جوانمردى كه جان را هم بداد

[ پاداش انفاق ]

صد هزاران جان خدا كرده پديد * چه جوانمردى بود كان را نديد
ور بديدى كى به جان بخلش بدى * بهر يك جان كى چنين غمگين شدى
بر لب جو بخل آب آن را بود * كاو ز جوى آب نابينا بود
گفت پيغمبر كه هر كه از يقين * داند او پاداش خود در يوم دين
كه يكى را ده عوض مىآيدش * هر زمان جودى دگرگون زايدش

[ تحليلى روانشناسانه از جود و بخل ]

جود جمله از عوضها ديدن است * پس عوض ديدن ضد ترسيدن است
بخل ناديدن بود اعواض را * شاد دارد ديد در خواض را
پس به عالم هيچ كس نبود بخيل * ز انكه كس چيزى نبازد بىبديل
پس سخا از چشم آمد نه ز دست * ديد دارد كار جز بينا نرست

[ ادامهء حكايت شاه و دو غلام ]

عيب ديگر اين كه خود بين نيست او * هست او در هستى خود عيب جو
عيب گوى و عيب جوى خود بده ست * با همه نيكو و با خود بد بده ست
گفت شه جلدى مكن در مدح يار * مدح خود در ضمن مدح او ميار
ز انكه من در امتحان آرم و را * شرمسارى آيدت در ما ورا

قسم غلام در صدق و وفاى يار خود از طهارت ظن خود

گفت نه و الله و بالله العظيم * مالِكَ الْمُلْكِ و به رحمان و رحيم

[ ارسال رسولان به سبب لطف الهى است و اين بر قاعدهء اهل كلام است ]

آن خدايى كه فرستاد انبيا * نه به حاجت بل به فضل و كبريا
آن خداوندى كه از خاك ذليل * آفريد او شهسواران جليل

[ پاكى پيامبران ]

پاكشان كرد از مزاج خاكيان * بگذرانيد از تك افلاكيان

[ همهء انبيا و اوليا نور واحدى بودند كه از آبگينه‌هاى گوناگون درخشيدند ]

بر گرفت از نار و نور صاف ساخت * وانگه او بر جمله‌ى انوار تاخت
آن سنا برقى كه بر ارواح تافت * تا كه آدم معرفت ز آن نور يافت
آن كز آدم رست و دست شيث چيد * پس خليفه‌ش كرد آدم كان بديد
نوح از آن گوهر كه برخوردار بود * در هواى بحر جان دربار بود
جان ابراهيم از آن انوار زفت * بىحذر در شعله‌هاى نار رفت
چون كه اسماعيل در جويش فتاد * پيش دشنه‌ى آب دارش سر نهاد
جان داود از شعاعش گرم شد * آهن اندر دست بافش نرم شد
چون سليمان بد وصالش را رضيع * ديو گشتش بنده فرمان و مطيع