تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 196

مساهمون:

ص١٩٦
در قضا يعقوب چون بنهاد سر * چشم روشن كرد از بوى پسر
يوسف مه رو چو ديد آن آفتاب * شد چنان بيدار در تعبير خواب
چون عصا از دست موسى آب خورد * ملكت فرعون را يك لقمه كرد
نردبانش عيسى مريم چو يافت * بر فراز گنبد چارم شتافت
چون محمد يافت آن ملك و نعيم * قرص مه را كرد او در دم دو نيم
چون ابو بكر آيت توفيق شد * با چنان شه صاحب و صديق شد
چون عمر شيداى آن معشوق شد * حق و باطل را چو دل فاروق شد
چون كه عثمان آن عيان را عين گشت * نور فايض بود و ذى النورين گشت
چون ز رويش مرتضى شد در فشان * گشت او شير خدا در مرج جان
چون جنيد از جند او ديد آن مدد * خود مقاماتش فزون شد از عدد
بايزيد اندر مزيدش راه ديد * نام قطب العارفين از حق شنيد
چون كه كرخى كرخ او را شد حرص * شد خليفه‌ى عشق و ربانى نفس
پور ادهم مركب آن سو راند شاد * گشت او سلطان سلطانان داد
و آن شقيق از شق آن راه شگرف * گشت او خورشيد راى و تيز طرف

[ اولياى مستور خدا ]

صد هزاران پادشاهان نهان * سر فرازانند ز آن سوى جهان
نامشان از رشك حق پنهان بماند * هر گدايى نامشان را بر نخواند
حق آن نور و حق نورانيان * كاندر آن بحرند همچون ماهيان
بحر جان و جان بحر ار گويمش * نيست لايق نام نو مىجويمش
حق آن آنى كه اين و آن از اوست * مغزها نسبت به دو باشد چو پوست
كه صفات خواجه‌تاش و يار من * هست صد چندان كه اين گفتار من

[ ادامهء حكايت شاه و دو غلام ]

آن چه مىدانم ز وصف آن نديم * باورت نايد چه گويم اى كريم
شاه گفت اكنون از آن خود بگو * چند گويى آن اين و آن او
تو چه دارى و چه حاصل كرده‌اى * از تگ دريا چه در آورده‌اى

[ اصالت روح و عمل صالح ]

روز مرگ اين حس تو باطل شود * نور جان دارى كه يار دل شود
در لحد كاين چشم را خاك آگند * هستت آن چه گور را روشن كند
آن زمان كه دست و پايت بر درد * پر و بالت هست تا جان بر پرد
آن زمان كاين جان حيوانى نماند * جان باقى بايدت بر جا نشاند
شرط من جا بالحسن نه كردن است * اين حسن را سوى حضرت بردن است
جوهرى دارى ز انسان يا خرى * اين عرضها كه فنا شد چون برى

[ اصل بقاى عمل ]

اين عرضهاى نماز و روزه را * چون كه لا يبقى زمانين انتفى
نقل نتوان كرد مر اعراض را * ليك از جوهر برند امراض را
تا مبدل گشت جوهر زين عرض * چون ز پرهيزى كه زايل شد مرض