يا محك بايد ميان جان خويش * ور ندانى ره مرو تنها تو پيش
[ اميال عنان گسيخته و وسوسههاى شيطان ، راهزن سالكاناند ]
بانگ غولان هست بانگ آشنا * آشنايى كه كشد سوى فنا
بانگ مىدارد كه هان اى كاروان * سوى من آييد نك راه و نشان
نام هر يك مىبرد غول اى فلان * تا كند آن خواجه را از آفلان
چون رسد آن جا ببيند گرگ و شير * عمر ضايع راه دور و روز دير
چون بود آن بانگ غول آخر بگو * مال خواهم جاه خواهم و آبرو
از درون خويش اين آوازها * منع كن تا كشف گردد رازها
[ ذكر حق ، دافع وسوسههاى شياطين است ]
ذكر حق كن بانگ غولان را بسوز * چشم نرگس را از اين كركس بدوز
[ سعادت حقيقى را از سعادت كاذب بازشناس ]
صبح كاذب را ز صادق واشناس * رنگ مى را باز دان از رنگ كاس
[ از طريق تهذيب نفس به بينايى باطنى مىتوان رسيد ]
تا بود كز ديدهگان هفت رنگ * ديدهاى پيدا كند صبر و درنگ
رنگها بينى بجز اين رنگها * گوهران بينى به جاى سنگها
گوهر چه بلكه دريايى شوى * آفتاب چرخ پيمايى شوى
[ از مظاهر هستى گذر كن تا به هستى حقيقى رسى ]
كار كن در كارگه باشد نهان * تو برو در كارگه بينش عيان
كار چون بر كار كن پرده تنيد * خارج آن كار نتوانيش ديد
كارگه چون جاى باش عامل است * آن كه بيرون است از وى غافل است
پس در آ در كارگه يعنى عدم * تا ببينى صنع و صانع را بهم
كارگه چون جاى روشن ديدهگى است * پس برون كارگه پوشيدگى است
[ هر كس در حيطهء محسوسات بماند ، هستى حقيقى را نيابد ]
رو به هستى داشت فرعون عنود * لاجرم از كارگاهش كور بود
لاجرم مىخواست تبديل قدر * تا قضا را باز گرداند ز در
[ غلبهء تقدير حق بر تدبير بنده ]
خود قضا بر سبلت آن حيلهمند * زير لب مىكرد هر دم ريشخند
صد هزاران طفل كشت او بىگناه * تا بگردد حكم و تقدير إله
تا كه موساى نبى نايد برون * كرد در گردن هزاران ظلم و خون
آن همه خون كرد و موسى زاده شد * و ز براى قهر او آماده شد
گر بديدى كارگاه لا يزال * دست و پايش خشك گشتى ز احتيال
اندرون خانهاش موسى معاف * و ز برون مىكشت طفلان را گزاف
[ آدمى ، بيهوده اين و آن را دشمن مىدارد حال آن كه از دشمن درونى خود يعنى نفس امّاره غافل است ]
همچو صاحب نفس كاو تن پرورد * بر دگر كس ظن حقدى مىبرد
كاين عدو و آن حسود و دشمن است * خود حسود و دشمن او آن تن است
او چو موسى و تنش فرعون او * او به بيرون مىدود كه كو عدو
نفسش اندر خانهى تن نازنين * بر دگر كس دست مىخايد به كين