اشترش بردند از هنگام چاشت * تا شب و افغان او سودى نداشت
بر شتر بنشست آن قحط گران * صاحب اشتر پى اشتر دوان
سو به سو و كو به كو مىتاختند * تا همه شهرش عيان بشناختند
پيش هر حمام و هر بازارگاه * كرده مردم جمله در شكلش نگاه
ده منادى گر بلند آوازيان * كرد و ترك و روميان و تازيان
مفلس است اين و ندارد هيچ چيز * قرض تا ندهد كس او را يك پشيز
ظاهر و باطن ندارد حبهاى * مفلسى قلبى دغايى دبهاى
هان و هان با او حريفى كم كنيد * چون كه كاو آرد گره محكم كنيد
ور به حكم آريد اين پژمرده را * من نخواهم كرد زندان مرده را
خوش دم است او و گلويش بس فراخ * با شعار نو دثار شاخ شاخ
گر بپوشد بهر مكر آن جامه را * عاريه است او و فريبد عامه را
حرف حكمت بر زبان ناحكيم * حلههاى عاريت دان اى سليم
گر چه دزدى حلهاى پوشيده است * دست تو چون گيرد آن ببريده دست
چون شبانه از شتر آمد به زير * كرد گفتش منزلم دور است و دير
بر نشستى اشترم را از پگاه * جو رها كردم كم از اخراج كاه
گفت تا اكنون چه مىكرديم پس * هوش تو كو ، نيست اندر خانه كس
طبل افلاسم به چرخ سابعه * رفت و تو نشنيدهاى بد واقعه
گوش تو پر بوده است از طمع خام * پس طمع كر مىكند كور اى غلام
تا كلوخ و سنگ بشنيد اين بيان * مفلس است و مفلس است اين قلتبان
تا به شب گفتند و در صاحب شتر * بر نزد كاو از طمع پر بود پر
[ حجابهاى نفسانى ، مانع از معرفت است ]
هست بر سمع و بصر مهر خدا * در حجب بس صورت است و بس صدا
آن چه او خواهد رساند آن به چشم * از جمال و از كمال و از كرشم
و انچه او خواهد رساند آن به گوش * از سماع و از بشارت وز خروش
كون پر چاره ست و هيچت چاره نى * تا كه نگشايد خدايت روزنى
گر چه تو هستى كنون غافل از آن * وقت حاجت حق كند آن را عيان
[ هر دردى ، درمانى دارد ]
گفت پيغمبر كه يزدان مجيد * از پى هر درد درمان آفريد
[ درمان هر درد به اذن الهى فرا رسد ]
ليك ز آن درمان نبينى رنگ و بو * بهر درد خويش بىفرمان او
چشم را اى چاره جو در لامكان * هين بنه چون چشم كشته سوى جان
[ جهان ظاهر از جهان باطن ظهور كرده است ]
اين جهان از بىجهت پيدا شده ست * كه ز بىجايى جهان را جا شده ست
[ گذر از هستى مجازى ، شرط رسيدن به هستى حقيقى است ]
باز گرد از هست سوى نيستى * طالب ربى و ربانيستى
جاى دخل است اين عدم از وى مرم * جاى خرج است اين وجود بيش و كم
كارگاه صنع حق چون نيستى است * پس برون كارگه بىقيمتى است