تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 191

مساهمون:

ص١٩١

ملامت كردن مردم شخصى را كه مادرش را كشت به تهمت

[ تمثيل در اينكه دشمن اصلى آدمى ، نفس امّاره است ]

آن يكى از خشم مادر را بكشت * هم به زخم خنجر و هم زخم مشت
آن يكى گفتش كه از بد گوهرى * ياد ناوردى تو حق مادرى
هى تو مادر را چرا كشتى بگو * او چه كرد آخر بگو اى زشت خو
گفت كارى كرد كان عار وى است * كشتمش كان خاك ستار وى است
گفت آن كس را بكش اى محتشم * گفت پس هر روز مردى را كشم
كشتم او را رستم از خونهاى خلق * ناى او برم به است از ناى خلق
نفس تست آن مادر بد خاصيت * كه فساد اوست در هر ناحيت
هين بكش او را كه بهر آن دنى * هر دمى قصد عزيزى مىكنى
از وى اين دنياى خوش بر تست تنگ * از پى او با حق و با خلق جنگ

[ هرگاه ، نفس امّاره‌ت را مهار كنى ، ديگر هيچ خصمى نخواهى داشت ]

نفس كشتى باز رستى ز اعتذار * كس ترا دشمن نماند در ديار

[ طرح يك ايراد به مفاد بيت پيشين و پاسخ آن ]

گر شكال آرد كسى بر گفت ما * از براى انبيا و اوليا
كانبيا را نه كه نفس كشته بود * پس چراشان دشمنان بود و حسود
گوش كن تو اى طلب‌كار صواب * بشنو اين اشكال و شبهت را جواب
دشمن خود بوده‌اند آن منكران * زخم بر خود مىزدند ايشان چنان
دشمن آن باشد كه قصد جان كند * دشمن آن نبود كه خود جان مىكند
نيست خفاشك عدوى آفتاب * او عدوى خويش آمد در حجاب
تابش خورشيد او را مىكشد * رنج او خورشيد هرگز كى كشد
دشمن آن باشد كز او آيد عذاب * مانع آيد لعل را از آفتاب

[ تو خود حجاب خودى ]

مانع خويشند جمله‌ى كافران * از شعاع جوهر پيغمبران
كى حجاب چشم آن فردند خلق * چشم خود را كور و كژ كردند خلق

[ چند تمثيل در تبيين ابيات پيشين ]

چون غلام هندويى كاو كين كشد * از ستيزه‌ى خواجه خود را مىكشد
سر نگون مىافتد از بام سرا * تا زيانى كرده باشد خواجه را
گر شود بيمار دشمن با طبيب * ور كند كودك عداوت با اديب
در حقيقت ره زن جان خودند * راه عقل و جان خود را خود زدند
گازرى گر خشم گيرد ز آفتاب * ماهيى گر خشم مىگيرد ز آب
تو يكى بنگر كه را دارد زيان * عاقبت كه بود سياه اختر از آن

[ زشتى صورت و سيرت ]

گر ترا حق آفريند زشت رو * هان مشو هم زشت رو هم زشت خو
ور برد كفشت مرو در سنگلاخ * ور دو شاخ استت مشو تو چار شاخ

[ خطير بودن بيمارى حسادت ]

تو حسودى كز فلان من كمترم * مىفزايد كمترى در اخترم