خود حسد نقصان و عيبى ديگر است * بلكه از جمله كميها بدتر است
آن بليس از ننگ و عار كمترى * خويش را افكند در صد ابترى
از حسد مىخواست تا بالا بود * خود چه بالا بلكه خونپالا بود
آن ابو جهل از محمد ننگ داشت * وز حسد خود را به بالا مىفراشت
بو الحكم نامش بد و بو جهل شد * اى بسا اهل از حسد نااهل شد
[ خلق نيك ، برترين عطيّه است ]
من نديدم در جهان جست و جو * هيچ اهليت به از خوى نكو
[ سبب حسادت نسبت به كاملان اينست كه حسودان ، آنان را همنوع خود بينند ]
انبيا را واسطه ز آن كرد حق * تا پديد آيد حسدها در قلق
ز انكه كس را از خدا عارى نبود * حاسد حق هيچ ديارى نبود
آن كسى كش مثل خود پنداشتى * ز آن سبب با او حسد برداشتى
چون مقرر شد بزرگى رسول * پس حسد نايد كسى را از قبول
[ ولايت ، دائمى است ]
پس به هر دورى وليى قايم است * تا قيامت آزمايش دايم است
[ خلق نيك ، سبب رستگارى است ]
هر كه را خوى نكو باشد برست * هر كسى كاو شيشه دل باشد شكست
[ مهدويّت نوعيّه ]
پس امام حى قايم آن ولى است * خواه از نسل عمر خواه از على است
مهدى و هادى وى است اى راه جو * هم نهان و هم نشسته پيش رو
[ مراتب اوليا ]
او چو نور است و خرد جبريل اوست * و آن ولى كم از او قنديل اوست
و انكه زين قنديل كم مشكات ماست * نور را در مرتبه ترتيبهاست
ز انكه هفصد پرده دارد نور حق * پردههاى نور دان چندين طبق
از پس هر پرده قومى را مقام * صف صفاند اين پردههاشان تا امام
اهل صف آخرين از ضعف خويش * چشمشان طاقت ندارد نور بيش
و آن صف پيش از ضعيفى بصر * تاب نارد روشنايى بيشتر
روشنيى كاو حيات اول است * رنج جان و فتنهى اين احول است
احوليها اندك اندك كم شود * چون ز هفصد بگذرد او يم شود
[ مراتب قابليت و استعداد جويندگان حقيقت به زبان تمثيل ]
آتشى كاصلاح آهن يا زر است * كى صلاح آبى و سيب تر است
سيب و آبى خاميى دارد خفيف * نه چو آهن تابشى خواهد لطيف
ليك آهن را لطيف آن شعلههاست * كاو جذوب تابش آن اژدهاست
هست آن آهن فقير سخت كش * زير پتك و آتش است او سرخ و خوش
حاجب آتش بود بىواسطه * در دل آتش رود بىرابطه
بىحجاب آب و فرزندان آب * پختگى ز آتش نيابند و خطاب
واسطه ديگى بود يا تابهاى * همچو پا را در روش پا تابهاى
يا مكانى در ميان تا آن هوا * مىشود سوزان و مىآرد بما