ياد ده ما را سخنهاى دقيق * كه ترا رحم آورد آن اى رفيق
هم دعا از تو اجابت هم ز تو * ايمنى از تو مهابت هم ز تو
گر خطا گفتيم اصلاحش تو كن * مصلحى تو اى تو سلطان سخن
كيميا دارى كه تبديلش كنى * گر چه جوى خون بود نيلش كنى
اين چنين ميناگريها كار تست * اين چنين اكسيرها اسرار تست
آب را و خاك را بر هم زدى * ز آب و گل نقش تن آدم زدى
نسبتش دادى و جفت و خال و عم * با هزار انديشه و شادى و غم
باز بعضى را رهايى دادهاى * زين غم و شادى جدايى دادهاى
بردهاى از خويش و پيوند و سرشت * كردهاى در چشم او هر خوب زشت
[ عارف راستين از قيد محسوسات رهيده است ]
هر چه محسوس است او رد مىكند * و انچه ناپيداست مسند مىكند
[ معشوقيت خداوند ، سبب ظهور عشقهاى زمينى و آسمانى است ]
عشق او پيدا و معشوقش نهان * يار بيرون فتنهى او در جهان
[ حتى عشقهاى زمينى نيز به معشوق حقيقى تعلّق مىگيرد ]
اين رها كن عشقهاى صورتى * نيست بر صورت نه بر روى ستى
آن چه معشوق است صورت نيست آن * خواه عشق اين جهان خواه آن جهان
آن چه بر صورت تو عاشق گشتهاى * چون برون شد جان چرايش هشتهاى
صورتش بر جاست اين سيرى ز چيست * عاشقا واجو كه معشوق تو كيست
آن چه محسوس است اگر معشوقه است * عاشق استى هر كه او را حس هست
چون وفا آن عشق افزون مىكند * كى وفا صورت دگرگون مىكند
[ عاشق حضرت معشوق باش ، نه عاشق مظاهر حق ]
پرتو خورشيد بر ديوار تافت * تابش عاريتى ديوار يافت
بر كلوخى دل چه بندى اى سليم * واطلب اصلى كه تابد او مقيم
[ نقد خردورزان خودبين ]
اى كه تو هم عاشقى بر عقل خويش * خويش بر صورت پرستان ديده بيش
پرتو عقل است آن بر حس تو * عاريت ميدان ذهب بر مس تو
[ زيبايى اين جهان ، سايهاى از زيبايى آن جهان است ]
چون زر اندود است خوبى در بشر * ور نه چون شد شاهد تو پير خر
چون فرشته بود همچون ديو شد * كان ملاحت اندر او عاريه بد
[ به زيبايىهاى ظاهرى دل مسپار كه به زوال مىرود ]
اندك اندك مىستانند آن جمال * اندك اندك خشك مىگردد نهال
رو نُعَمِّرْهُ نُنَكِّسْهُ بخوان * دل طلب كن دل منه بر استخوان
[ زيبايى باطنى ، پايدار است ]
كان جمال دل جمال باقى است * دولتش از آب حيوان ساقى است
خود هم او آب است و هم ساقى و مست * هر سه يك شد چون طلسم تو شكست
[ نقد شيفتگان علوم رسمى ]
آن يكى را تو ندانى از قياس * بندگى كن ژاژ كم خا ناشناس
معنى تو صورت است و عاريت * بر مناسب شادى و بر قافيت
[ معنا آدمى را به منبع جمال رساند و از مظهرپرستى برهاند ]
معنى آن باشد كه بستاند ترا * بىنياز از نقش گرداند ترا