پس فقير آن است كاو بىواسطه ست * شعلهها را با وجودش رابطه ست
[ انسان كامل ، قلب جهان است ]
پس دل عالم وى است ايرا كه تن * مىرسد از واسطهى اين دل به فن
دل نباشد ، تن چه داند گفتوگو * دل نجويد ، تن چه داند جستجو
پس نظرگاه شعاع آن آهن است * پس نظرگاه خدا دل نى تن است
باز اين دلهاى جزوى چون تن است * با دل صاحب دلى كاو معدن است
[ احتياط در افشاى اسرار ربوبى ]
بس مثال و شرح خواهد اين كلام * ليك ترسم تا نلغزد وهم عام
تا نگردد نيكويى ما بدى * اينكه گفتم هم نبد جز بىخودى
[ تمثيل براى ابيات پيشين ]
پاى كج را كفش كج بهتر بود * مر گدا را دستگه بر در بود
امتحان پادشاه به آن دو غلام كه نو خريده بود
[ حكايت در اينكه زيبايى به سيرت است نه به صورت ]
پادشاهى دو غلام ارزان خريد * با يكى ز آن دو سخن گفت و شنيد
يافتش زيرك دل و شيرين جواب * از لب شكر چه زايد شكر آب
[ تمثيل در بيان اينكه زبان ، آشكار كنندهء شخصيت آدمى است ]
آدمى مخفى است در زير زبان * اين زبان پرده است بر درگاه جان
چون كه بادى پرده را در هم كشيد * سر صحن خانه شد بر ما پديد
كاندر آن خانه گهر يا گندم است * گنج زر يا جمله مار و كژدم است
يا در او گنج است و مارى بر كران * ز انكه نبود گنج زر بىپاسبان
[ هوشمندان فرزانه ، سخنان بى تأمّلشان نيز نغز و پر مغز است ]
بىتامل او سخن گفتى چنان * كز پس پانصد تامل ديگران
گفتى اندر باطنش درياستى * جمله دريا گوهر گوياستى
نور هر گوهر كز او تابان شدى * حق و باطل را از او فرقان شدى
[ قرآن ، فارق حق و باطل ]
نور فرقان فرق كردى بهر ما * ذره ذره حق و باطل را جدا
نور گوهر نور چشم ما شدى * هم سؤال و هم جواب از ما بدى
[ زيان كژبينى به زبان تمثيل ]
چشم كژ كردى دو ديدى قرص ماه * چون سؤال است اين نظر در اشتباه
راست گردان چشم را در ماهتاب * تا يكى بينى تو مه را نك جواب
فكرتت كه كژ مبين نيكو نگر * هست آن فكرت شعاع آن گهر
[ رجحان بينش بر دانش ]
هر جوابى كان ز گوش آيد به دل * چشم گفت از من شنو آن را بهل
گوش دلاله ست و چشم اهل وصال * چشم صاحب حال و گوش اصحاب قال
در شنود گوش تبديل صفات * در عيان ديدها تبديل ذات
ز آتش ار علمت يقين شد از سخن * پختگى جو در يقين منزل مكن