تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 186

مساهمون:

ص١٨٦
مىستانم گه به مكر و گه به ريو * تا بر آرند از پشيمانى غريو
گه به درويشى كنم تهديدشان * گه به زلف و خال بندم ديدشان
قوت ايمانى در اين زندان كم است * وان كه هست از قصد اين سگ در خم است
از نماز و صوم و صد بىچارگى * قوت ذوق آيد برد يك بارگى
أستعيذ اللَّه من شيطانه * قد هلكنا آه من طغيانه

[ مسخ شدن انسان بوسيلهء شيطان ]

يك سگ است و در هزاران مىرود * هر كه در وى رفت او او مىشود
هر كه سردت كرد مىدان كاو در اوست * ديو پنهان گشته اندر زير پوست

[ شيطان ، خيال را دام انسان مىكند ]

چون نيابد صورت آيد در خيال * تا كشاند آن خيالت در و بال
گه خيال فرجه و گاهى دكان * گه خيال علم و گاهى خان و مان

[ دفع وسوسهء شيطان بوسيلهء ذكر الهى ]

هان بگو لاحولها اندر زمان * از زبان تنها نه بلك از عين جان

تتمه‌ى قصه‌ى مفلس

[ ادامهء حكايت در نقد آزمندان ]

گفت قاضى مفلسى را وانما * گفت اينك اهل زندانت گوا
گفت ايشان متهم باشند چون * مىگريزند از تو مىگريند خون
از تو مىخواهند هم تا وارهند * زين غرض باطل گواهى مىدهند
جمله اهل محكمه گفتند ما * هم بر ادبار و بر افلاسش گوا
هر كه را پرسيد قاضى حال او * گفت مولا دست ازين مفلس بشو
گفت قاضى كش بگردانيد فاش * گرد شهر اين مفلس است و بس قلاش
كو به كو او را مناداها زنيد * طبل افلاسش عيان هر جا زنيد
هيچ كس نسيه بنفروشد به دو * قرض ندهد هيچ كس او را تسو
هر كه دعوى آردش اينجا به فن * بيش زندانش نخواهم كرد من
پيش من افلاس او ثابت شده است * نقد و كالا نيستش چيزى به دست
آدمى در حبس دنيا ز آن بود * تا بود كافلاس او ثابت شود

[ شيطان ، مفلس است ]

مفلسى ديو را يزدان ما * هم منادى كرد در قرآن ما
كاو دغا و مفلس است و بد سخن * هيچ با او شركت و سودا مكن
ور كنى او را بهانه آورى * مفلس است او صرفه از وى كى برى

[ ادامهء حكايت در نقد آزمندان ]

حاضر آوردند چون فتنه فروخت * اشتر كردى كه هيزم مىفروخت
كرد بىچاره بسى فرياد كرد * هم موكل را به دانگى شاد كرد