نيم او مومن بود نيميش گبر * نيم او حرص آورى نيميش صبر
گفت يزدانت فمنكم مومن * باز منكم كافر گبر كهن
همچو گاوى نيمهى چپش سياه * نيمهى ديگر سپيد همچو ماه
هر كه اين نيمه ببيند رد كند * هر كه آن نيمه ببيند كد كند
[ نقش خيال در دوستىها و دشمنىها ]
يوسف اندر چشم اخوان چون ستور * هم وى اندر چشم يعقوبى چو حور
از خيال بد مر او را زشت ديد * چشم فرع و چشم اصلى ناپديد
[ چشم ظاهر ، مطيع چشم باطن است ]
چشم ظاهر سايهى آن چشم دان * هر چه آن بيند بگردد اين بد آن
[ اصل انسان در لامكان است ]
تو مكانى اصل تو در لامكان * اين دكان بر بند و بگشا آن دكان
شش جهت مگريز زيرا در جهات * ششدره است و ششدره مات است مات
شكايت كردن اهل زندان پيش وكيل قاضى از دست آن مفلس
[ ادامهء حكايت در نقد آزمندان ]
با وكيل قاضى ادراكمند * اهل زندان در شكايت آمدند
كه سلام ما به قاضى بر كنون * باز گو آزار ما زين مرد دون
كاندر اين زندان بماند او مستمر * ياوه تاز و طبلخوار است و مضر
چون مگس حاضر شود در هر طعام * از وقاحت بىصلا و بىسلام
پيش او هيچ است لوت شصت كس * كر كند خود را اگر گوييش بس
مرد زندان را نيايد لقمهاى * ور به صد حيلت گشايد طعمهاى
در زمان پيش آيد آن دوزخ گلو * حجتش اين كه خدا گفتا كُلُوا *
زين چنين قحط سه ساله داد داد * ظل مولانا ابد پاينده باد
يا ز زندان تا رود اين گاوميش * يا وظيفه كن ز وقفى لقمهايش
اى ز تو خوش هم ذكور و هم اناث * داد كن المستغاث المستغاث
سوى قاضى شد وكيل با نمك * گفت با قاضى شكايت يك به يك
خواند او را قاضى از زندان به پيش * پس تفحص كرد از اعيان خويش
گشت ثابت پيش قاضى آن همه * كه نمودند از شكايت آن رمه
گفت قاضى خيز از اين زندان برو * سوى خانهى مردهريگ خويش شو
گفت خان و مان من احسان تست * همچو كافر جنتم زندان تست
گر ز زندانم برانى تو به رد * خود بميرم من ز تقصيرى و كد
همچو ابليسى كه مىگفت اى سلام * رب أنظرني إلى يوم القيام
كاندر اين زندان دنيا من خوشم * تا كه دشمن زادگان را مىكشم
هر كه او را قوت ايمانى بود * و ز براى زاد ره نانى بود