تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 184

مساهمون:

ص١٨٤
چل هزار او نباشد مزد من * كى بود شبه شبه در عدن
يك حكايت گويمت بشنو به هوش * تا بدانى كه طمع شد بند گوش

[ نقد آزمندان ]

هر كه را باشد طمع الكن شود * با طمع كى چشم و دل روشن شود
پيش چشم او خيال جاه و زر * همچنان باشد كه موى اندر بصر

[ عارف راستين به همهء زخارف جهان ، بى اعتناست ]

جز مگر مستى كه از حق پر بود * گر چه بدهى گنجها او حر بود
هر كه از ديدار برخوردار شد * اين جهان در چشم او مردار شد

[ آزمندى ، بصيرت را نابود كند ]

ليك آن صوفى ز مستى دور بود * لاجرم در حرص او شب كور بود
صد حكايت بشنود مدهوش حرص * در نيايد نكته‌اى در گوش حرص

تعريف كردن مناديان قاضى مفلسى را گرد شهر

[ حكايت در نقد آزمندان ]

بود شخصى مفلسى بىخان و مان * مانده در زندان و بند بىامان
لقمه‌ى زندانيان خوردى گزاف * بر دل خلق از طمع چون كوه قاف
زهره نه كس را كه لقمه‌ى نان خورد * ز انكه آن لقمه‌ربا كاوش برد
هر كه دور از دعوت رحمان بود * او گدا چشم است اگر سلطان بود
مر مروت را نهاده زير پا * گشته زندان دوزخى ز آن نان ربا

[ دنيا ، محل آسايش نيست ]

گر گريزى بر اميد راحتى * ز آن طرف هم پيشت آيد آفتى
هيچ كنجى بىدد و بىدام نيست * جز به خلوت‌گاه حق آرام نيست
كنج زندان جهان ناگزير * نيست بىپا مزد و بىدق الحصير
و الله ار سوراخ موشى در روى * مبتلاى گربه چنگالى شوى

[ تأثير خيال در انسان ]

آدمى را فربهى هست از خيال * گر خيالاتش بود صاحب جمال
ور خيالاتش نمايد ناخوشى * مىگدازد همچو موم از آتشى
در ميان مار و كژدم گر ترا * با خيالات خوشان دارد خدا
مار و كژدم مر ترا مونس بود * كان خيالت كيمياى مس بود
صبر شيرين از خيال خوش شده ست * كان خيالات فرج پيش آمده ست
آن فرج آيد ز ايمان در ضمير * ضعف ايمان نااميدى و زحير

[ اهميت صبر در حفظ ايمان ]

صبر از ايمان بيابد سر كله * حيث لا صبر فلا إيمان له
گفت پيغمبر خداش ايمان نداد * هر كه را صبرى نباشد در نهاد

[ نقش پيش فرض‌هاى ذهنى در دوستىها و دشمنىها ]

آن يكى در چشم تو باشد چو مار * هم وى اندر چشم آن ديگر نگار
ز انكه در چشمت خيال كفر اوست * و آن خيال مومنى در چشم دوست
كاندر اين يك شخص هر دو فعل هست * گاه ماهى باشد او و گاه شست

[ انسان ، موجودى است دو بعدى ]

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 184 | جلال الدين الرومي