تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 183

مساهمون:

ص١٨٣
بحث با توجيه كن حجت ميار * آن چه بسپردم ترا واپس سپار
گفت پيغمبر كه دستت هر چه برد * بايدش در عاقبت واپس سپرد
ور نه‌اى از سركشى راضى بدين * نك من و تو خانه‌ى قاضى دين
گفت من مغلوب بودم صوفيان * حمله آوردند و بودم بيم جان
تو جگر بندى ميان گربگان * اندر اندازى و جويى ز آن نشان
در ميان صد گرسنه گرده‌اى * پيش صد سگ گربه‌ى پژمرده‌اى
گفت گيرم كز تو ظلما بستدند * قاصد خون من مسكين شدند
تو نيايى و نگويى مر مرا * كه خرت را مىبرند اى بىنوا
تا خر از هر كه بود من واخرم * ور نه توزيعى كنند ايشان زرم
صد تدارك بود چون حاضر بدند * اين زمان هر يك به اقليمى شدند
من كه را گيرم كه را قاضى برم * اين قضا خود از تو آمد بر سرم
چون نيايى و نگويى اى غريب * پيش آمد اين چنين ظلمى مهيب
گفت و الله آمدم من بارها * تا ترا واقف كنم زين كارها
تو همىگفتى كه خر رفت اى پسر * از همه گويندگان با ذوق‌تر
باز مىگشتم كه او خود واقف است * زين قضا راضى است مردى عارف است
گفت آن را جمله مىگفتند خوش * مر مرا هم ذوق آمد گفتنش
مر مرا تقليدشان بر باد داد * كه دو صد لعنت بر آن تقليد باد
خاصه تقليد چنين بىحاصلان * خشم ابراهيم با بر آفلان
عكس ذوق آن جماعت مىزدى * وين دلم ز آن عكس ذوقى مىشدى

[ مبتديان بايد همراه استاد و مرشد سلوك كنند ]

عكس چندان بايد از ياران خوش * كه شوى از بحر بىعكس آب كش
عكس كاول زد تو آن تقليد دان * چون پياپى شد شود تحقيق آن
تا نشد تحقيق از ياران مبر * از صدف مگسل نگشت آن قطره در
صاف خواهى چشم و عقل و سمع را * بر دران تو پرده‌هاى طمع را

[ نقد آزمندان ]

ز انكه آن تقليد صوفى از طمع * عقل او بر بست از نور و لمع
طمع لوت و طمع آن ذوق و سماع * مانع آمد عقل او را ز اطلاع

[ دو تمثيل براى ابيات پيشين ]

گر طمع در آينه برخاستى * در نفاق آن آينه چون ماستى
گر ترازو را طمع بودى به مال * راست كى گفتى ترازو وصف حال

[ اولياى خدا در قبال تبليغ دين دستمزد نمىخواهند ]

هر نبيى گفت با قوم از صفا * من نخواهم مزد پيغام از شما
من دليلم حق شما را مشترى * داد حق دلاليم هر دو سرى
چيست مزد كار من ديدار يار * گر چه خود بو بكر بخشد چل هزار
مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 183 | جلال الدين الرومي