تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 182

مساهمون:

ص١٨٢
احتياطش كرد از سهو و خباط * چون قضا آيد چه سود است احتياط
صوفيان در جوع بودند و فقير * كاد فقر أن يعي كفرا يبير

[ فقيران بزهكار ، معلول‌اند نه علّت ، پس بر آنان مخند ]

اى توانگر كه تو سيرى هين مخند * بر كجى آن فقير دردمند
از سر تقصير آن صوفى رمه * خر فروشى در گرفتند آن همه
كز ضرورت هست مردارى مباح * بس فسادى كز ضرورت شد صلاح
هم در آن دم آن خرك بفروختند * لوت آوردند و شمع افروختند
ولوله افتاد اندر خانقه * كامشبان لوت و سماع است و شره
چند از اين صبر و از اين سه روزه چند * چند از اين زنبيل و اين دريوزه چند
ما هم از خلقيم و جان داريم ما * دولت امشب ميهمان داريم ما
تخم باطل را از آن مىكاشتند * كان كه آن جان نيست جان پنداشتند
و آن مسافر نيز از راه دراز * خسته بود و ديد آن اقبال و ناز
صوفيانش يك به يك بنواختند * نرد خدمتهاى خوش مىباختند
گفت چون مىديد ميلانشان به وى * گر طرب امشب نخواهم كرد كى
لوت خوردند و سماع آغاز كرد * خانقه تا سقف شد پر دود و گرد
دود مطبخ گرد آن پا كوفتن * ز اشتياق و وجد جان آشوفتن
گاه دست افشان قدم مىكوفتند * گه به سجده صفه را مىروفتند
دير يابد صوفى آز از روزگار * ز آن سبب صوفى بود بسيار خوار

[ صوفى حقيقى ، بى نياز است ]

جز مگر آن صوفيى كز نور حق * سير خورد او فارغ است از ننگ دق

[ صوفيان حقيقىاند كشمارند ]

از هزاران اندكى زين صوفيند * باقيان در دولت او مىزيند

[ ادامهء حكايت صوفى و خرش ]

چون سماع آمد از اول تا كران * مطرب آغازيد يك ضرب گران
خر برفت و خر برفت آغاز كرد * زين حراره جمله را انباز كرد
زين حراره پاى كوبان تا سحر * كف‌زنان خر رفت و خر رفت اى پسر

[ نقد تقليد ]

از ره تقليد آن صوفى همين * خر برفت آغاز كرد اندر حنين
چون گذشت آن نوش و جوش و آن سماع * روز گشت و جمله گفتند الوداع
خانقه خالى شد و صوفى بماند * گرد از رخت آن مسافر مىفشاند
رخت از حجره برون آورد او * تا به خر بر بندد آن همراه جو
تا رسد در همرهان او مىشتافت * رفت در آخر خر خود را نيافت
گفت آن خادم به آبش برده است * ز انكه خر دوش آب كمتر خورده است
خادم آمد گفت صوفى خر كجاست * گفت خادم ريش بين جنگى بخاست
گفت من خر را به تو بسپرده‌ام * من ترا بر خر موكل كرده‌ام
از تو خواهم آن چه من دادم به تو * باز ده آن چه فرستادم به تو