نوحهگر گويد حديث سوزناك * ليك كو سوز دل و دامان چاك
[ تفاوت اهل حقيقت و اهل تقليد ]
از محقق تا مقلد فرقهاست * كاين چو داود است و آن ديگر صداست
منبع گفتار اين سوزى بود * و آن مقلد كهنه آموزى بود
هين مشو غره بدان گفت حزين * بار بر گاو است و بر گردون حنين
هم مقلد نيست محروم از ثواب * نوحهگر را مزد باشد در حساب
كافر و مومن خدا گويند ليك * در ميان هر دو فرقى هست نيك
آن گدا گويد خدا از بهر نان * متقى گويد خدا از عين جان
گر بدانستى گدا از گفت خويش * پيش چشم او نه كم ماندى نه پيش
سالها گويد خدا آن نان خواه * همچو خر مصحف كشد از بهر كاه
گر بدل در تافتى گفت لبش * ذره ذره گشته بودى قالبش
نام ديوى ره برد در ساحرى * تو به نام حق پشيزى مىبرى
خاريدن روستايى در تاريكى شير را به گمان آن كه گاو اوست
[ حكايت در اينكه ياد كردن تقليدى خدا در مقابل ياد كردن حقيقى خدا ارزشى ندارد ]
روستايى گاو در آخر ببست * شير گاوش خورد و بر جايش نشست
روستايى شد در آخر سوى گاو * گاو را مىجست شب آن كنج كاو
دست مىماليد بر اعضاى شير * پشت و پهلو گاه بالا گاه زير
گفت شير ار روشنى افزون شدى * زهرهاش بدريدى و دل خون شدى
اين چنين گستاخ ز آن مىخاردم * كاو درين شب گاو مىپنداردم
حق همىگويد كه اى مغرور كور * نه ز نامم پاره پاره گشت طور
كه لو انزلنا كتابا للجبل * لانصدع ثم انقطع ثم ارتحل
از من ار كوه احد واقف بدى * پاره گشتى و دلش پر خون شدى
از پدر وز مادر اين بشنيدهاى * لاجرم غافل در اين پيچيدهاى
گر تو بىتقليد از اين واقف شوى * بىنشان از لطف چون هاتف شوى
بشنو اين قصه پى تهديد را * تا بدانى آفت تقليد را
فروختن صوفيان بهيمهى مسافر را جهت سماع
[ حكايت در نقد تقليد ]
صوفيى در خانقاه از ره رسيد * مركب خود برد و در آخر كشيد
آب كش داد و علف از دست خويش * نه چنان صوفى كه ما گفتيم پيش