تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 180

مساهمون:

ص١٨٠
گفت عيسى چون شتابش كوفتى * گفت ز آن رو كه تو زو آشوفتى
گفت عيسى چون نخوردى خون مرد * گفت در قسمت نبودم رزق خورد
اى بسا كس همچو آن شير ژيان * صيد خود ناخورده رفته از جهان
قسمتش كاهى نه و حرصش چو كوه * وجه نه و كرده تحصيل وجوه

[ مناجات ، جهت يافتن بصيرت ]

اى ميسر كرده بر ما در جهان * سخره و بيگار ما را وارهان
طعمه بنموده به ما و آن بوده شست * آن چنان بنما به ما آن را كه هست

[ عبرت از حوادث ]

گفت آن شير اى مسيحا اين شكار * بود خالص از براى اعتبار
گر مرا روزى بدى اندر جهان * خود چه كاراستى مرا با مردگان

[ كسى كه از اشخاص و الا ، بهرهء شايسته نبرد ، نادان است ]

اين سزاى آن كه يابد آب صاف * همچو خر در جو بميزد از گزاف
گر بداند قيمت آن جوى خر * او بجاى پا نهد در جوى سر
او بيابد آن چنان پيغمبرى * مير آبى زندگانى پرورى
چون نميرد پيش او كز امر كُنْ * اى امير آب ما را زنده كن

[ مهارِ نفس امّاره ]

هين سگ نفس ترا زنده مخواه * كاو عدوى جان تست از ديرگاه

[ طعمهء مادى ، انسان را از معنويت باز مىدارد ]

خاك بر سر استخوانى را كه آن * مانع اين سگ بود از صيد جان
سگ نه‌اى بر استخوان چون عاشقى * ديوچه‌وار از چه بر خون عاشقى

[ انسان بودن به داشتن بصيرت است ]

آن چه چشم است آن كه بيناييش نيست * ز امتحانها جز كه رسواييش نيست
سهو باشد ظنها را گاه گاه * اين چه ظن است اين كه كور آمد ز راه
ديده آ بر ديگران نوحه‌گرى * مدتى بنشين و بر خود مىگرى

[ تأثير دل شكسته ]

ز ابر گريان شاخ سبز و تر شود * ز آنكه شمع از گريه روشن‌تر شود
هر كجا نوحه كنند آن جا نشين * ز آنكه تو اوليترى اندر حنين
ز آن كه ايشان در فراق فانىاند * غافل از لعل بقاى كانىاند

[ نقد تقليد و مقلّدان ]

ز آن كه بر دل نقش تقليد است بند * رو به آب چشم بندش را برند
ز آن كه تقليد آفت هر نيكويى است * كه بود تقليد اگر كوه قوى است
گر ضريرى لمترست و تيز خشم * گوشت پاره‌ش دان چو او را نيست چشم
گر سخن گويد ز مو باريكتر * آن سرش را ز آن سخن نبود خبر
مستيى دارد ز گفت خود و ليك * از بر وى تا به مى راهى است نيك
همچو جوى است او نه او آبى خورد * آب از او بر آب خواران بگذرد
آب در جو ز آن نمىگيرد قرار * ز آن كه آن جو نيست تشنه و آب خوار
همچو نايى ناله‌ى زارى كند * ليك بيگار خريدارى كند
نوحه‌گر باشد مقلد در حديث * جز طمع نبود مراد آن خبيث