سر اين آن بود كز حق خواستم * لاجرم بنمود راه راستم
گفت آن دينار اگر چه اندك است * ليك موقوف غريو كودك است
تا نگريد كودك حلوا فروش * بحر رحمت در نمىآيد به جوش
اى برادر طفل طفل چشم تست * كام خود موقوف زارى دان درست
گر همىخواهى كه آن خلعت رسد * پس بگريان طفل ديده بر جسد
ترسانيدن شخصى زاهد را كه كم گرى تا كور نشوى
[ حكايت در اينكه جسم بدون معنا ، بى ارزش است ]
زاهدى را گفت يارى در عمل * كم گرى تا چشم را نايد خلل
گفت زاهد از دو بيرون نيست حال * چشم بيند يا نبيند آن جمال
گر ببيند نور حق خود چه غم است * در وصال حق دو ديده چه كم است
ور نخواهد ديد حق را گو برو * اين چنين چشم شقى گو كور شو
غم مخور از ديده كان عيسى تراست * چپ مرو تا بخشدت دو چشم راست
عيسى روح تو با تو حاضر است * نصرت از وى خواه كاو خوش ناصر است
ليك بيگار تن پر استخوان * بر دل عيسى منه تو هر زمان
همچو آن ابله كه اندر داستان * ذكر او كرديم بهر راستان
زندگى تن مجو از عيسىات * كام فرعونى مخواه از موسىات
بر دل خود كم نه انديشهى معاش * عيش كم نايد تو بر درگاه باش
اين بدن خرگاه آمد روح را * يا مثال كشتيى مر نوح را
ترك چون باشد بيابد خرگهى * خاصه چون باشد عزيز درگهى
تمامى قصهى زنده شدن استخوانها به دعاى عيسى عليه السلام
[ تأثير ذكر صاحبدلان ]
خواند عيسى نام حق بر استخوان * از براى التماس آن جوان
حكم يزدان از پى آن خام مرد * صورت آن استخوان را زنده كرد
از ميان بر جست يك شير سياه * پنجهاى زد كرد نقشش را تباه
كلهاش بر كند مغزش ريخت زود * مغز جوزى كاندر او مغزى نبود
گر و را مغزى بدى اشكستنش * خود نبودى نقص الا بر تنش