تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 178

مساهمون:

ص١٧٨
گر روم من پيش او دست تهى * او مرا بكشد اجازت مىدهى
و آن غريمان هم به انكار و جحود * رو به شيخ آورده كاين بارى چه بود
مال ما خوردى مظالم مىبرى * از چه بود اين ظلم ديگر بر سرى
تا نماز ديگر آن كودك گريست * شيخ ديده بست و در وى ننگريست

[ مردان خدا از مخالفت اغيار ، پريشان نمىشوند ]

شيخ فارغ از جفا و از خلاف * در كشيده روى چون مه در لحاف
با ازل خوش با اجل خوش شاد كام * فارغ از تشنيع و گفت خاص و عام
آن كه جان در روى او خندد چو قند * از ترش رويى خلقش چه گزند
آن كه جان بوسه دهد بر چشم او * كى خورد غم از فلك وز خشم او

[ چند تمثيل براى ابيات پيشين ]

در شب مهتاب مه را بر سماك * از سگان و عوعو ايشان چه باك
سگ وظيفه‌ى خود به جا مىآورد * مه وظيفه‌ى خود به رخ مىگسترد
كارك خود مىگزارد هر كسى * آب نگذارد صفا بهر خسى
خس خسانه مىرود بر روى آب * آب صافى مىرود بىاضطراب
مصطفى مه مىشكافد نيم شب * ژاژ مىخايد ز كينه بو لهب
آن مسيحا مرده زنده مىكند * و آن جهود از خشم سبلت مىكند
بانگ سگ هرگز رسد در گوش ماه * خاصه ماهى كاو بود خاص إله
مىخورد شه بر لب جو تا سحر * در سماع از بانگ چغزان بىخبر

[ قدرت تصرف باطنى روشن بينان ]

هم شدى توزيع كودك دانگ چند * همت شيخ آن سخا را كرد بند
تا كسى ندهد به كودك هيچ چيز * قوت پيران از اين بيش است نيز

[ اجابت دعا از طريق زارى و سوختن دل ]

شد نماز ديگر آمد خادمى * يك طبق بر كف ز پيش حاتمى
صاحب مالى و حالى پيش پير * هديه بفرستاد كز وى بد خبير
چار صد دينار بر گوشه‌ى طبق * نيم دينار دگر اندر ورق
خادم آمد شيخ را اكرام كرد * و آن طبق بنهاد پيش شيخ فرد
چون طبق را از غطا واكرد رو * خلق ديدند آن كرامت را از او
آه و افغان از همه برخاست زود * كاى سر شيخان و شاهان اين چه بود
اين چه سر است اين چه سلطانى است باز * اى خداوند خداوندان راز
ما ندانستيم ما را عفو كن * بس پراكنده كه رفت از ما سخن
ما كه كورانه عصاها مىزنيم * لاجرم قنديلها را بشكنيم
ما چو كران ناشنيده يك خطاب * هرزه گويان از قياس خود جواب
ما ز موسى پند نگرفتيم كاو * گشت از انكار خضرى زرد رو
با چنان چشمى كه بالا مىشتافت * نور چشمش آسمان را مىشكافت
كرده با چشمت تعصب موسيا * از حماقت چشم موش آسيا
شيخ فرمود آن همه گفتار و قال * من بحل كردم شما را آن حلال