هم به وام او خانقاهى ساخته * جان و مال و خانقه درباخته
وام او را حق ز هر جا مىگزارد * كرد حق بهر خليل از ريگ آرد
گفت پيغمبر كه در بازارها * دو فرشته مىكنند ايدر دعا
كاى خدا تو منفقان را ده خلف * اى خدا تو ممسكان را ده تلف
خاصه آن منفق كه جان انفاق كرد * حلق خود قربانى خلاق كرد
حلق پيش آورد اسماعيلوار * كارد بر حلقش نيارد كرد كار
[ سبب زنده بودن شهيدان ]
پس شهيدان زنده زين رويند و خوش * تو بدان قالب بمنگر گبروش
چون خلف دادستشان جان بقا * جان ايمن از غم و رنج و شقا
[ انفاق جوانمردانه ]
شيخ وامى سالها اين كار كرد * مىستد مىداد همچون پاى مرد
تخمها مىكاشت تا روز اجل * تا بود روز اجل مير اجل
[ بدگمانى نسبت به بخشش خداوند نشان بىايمانى است ]
چون كه عمر شيخ در آخر رسيد * در وجود خود نشان مرگ ديد
وامداران گرد او بنشسته جمع * شيخ بر خود خوش گدازان همچو شمع
وامداران گشته نوميد و ترش * درد دلها يار شد با درد شش
[ خوشبينى نسبت به خداوند نشان ايمان و توكّل به اوست ]
شيخ گفت اين بد گمانان را نگر * نيست حق را چار صد دينار زر
كودكى حلوا ز بيرون بانگ زد * لاف حلوا بر اميد دانگ زد
شيخ اشارت كرد خادم را به سر * كه برو آن جمله حلوا را بخر
تا غريمان چون كه آن حلوا خورند * يك زمانى تلخ در من ننگرند
در زمان خادم برون آمد به در * تا خرد او جمله حلوا ز ان پسر
گفت او را جملهى حلوا به چند * گفت كودك نيم دينارى و اند
گفت نه از صوفيان افزون مجو * نيم دينارت دهم ديگر مگو
او طبق بنهاد اندر پيش شيخ * تو ببين اسرار سر انديش شيخ
كرد اشارت با غريمان كين نوال * نك تبرك خوش خوريد اين را حلال
چون طبق خالى شد آن كودك ستد * گفت دينارم بده اى با خرد
شيخ گفتا از كجا آرم درم * وام دارم مىروم سوى عدم
[ شرط اجابت دعا ، شكسته شدن دل است ]
كودك از غم زد طبق را بر زمين * ناله و گريه بر آورد و حنين
مىگريست از غبن كودك هاى هاى * كاى مرا بشكسته بودى هر دو پاى
كاشكى من گرد گلخن گشتمى * بر در اين خانقه نگذشتمى
صوفيان طبل خوار لقمه جو * سگ دلان و همچو گربه روى شو
از غريو كودك آن جا خير و شر * گرد آمد گشت بر كودك حشر
پيش شيخ آمد كه اى شيخ درشت * تو يقين دان كه مرا استاد كشت