تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 167

مساهمون:

ص١٦٧
تا هلال روزه را گيرند فال * آن يكى گفت اى عمر اينك هلال
چون عمر بر آسمان مه را نديد * گفت كاين مه از خيال تو دميد
ور نه من بيناترم افلاك را * چون نمىبينم هلال پاك را
گفت تر كن دست و بر ابرو بمال * آن گهان تو بر نگر سوى هلال
چون كه او تر كرد ابرو مه نديد * گفت اى شه نيست مه شد ناپديد
گفت آرى موى ابرو شد كمان * سوى تو افكند تيرى از گمان
چون يكى مو كج شد او را راه زد * تا به دعوى لاف ديد ماه زد
موى كج چون پرده‌ى گردون بود * چون همه اجزات كج شد چون بود
راست كن اجزات را از راستان * سر مكش اى راست رو ز آن آستان
هم ترازو را ترازو راست كرد * هم ترازو را ترازو كاست كرد

[ مصاحبت با ناراستان ، عقل را كاستى دهد ]

هر كه با ناراستان هم سنگ شد * در كمى افتاد و عقلش دنگ شد

[ از تباهكاران ، دورى گزين ]

رو أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ باش * خاك بر دل دارى اغيار پاش
بر سر اغيار چون شمشير باش * هين مكن روباه بازى شير باش
تا ز غيرت از تو ياران نگسلند * ز آنكه آن خاران عدوى اين گلند
آتش اندر زن به گرگان چون سپند * ز آن كه آن گرگان عدوى يوسفند

[ تلبيس ابليس ]

جان بابا گويدت ابليس هين * تا به دم بفريبدت ديو لعين
اين چنين تلبيس با بابات كرد * آدمى را اين سيه رخ مات كرد
بر سر شطرنج چست است اين غراب * تو مبين بازى به چشم نيم خواب
ز آن كه فرزين بندها داند بسى * كه بگيرد در گلويت چون خسى
در گلو ماند خس او سالها * چيست آن خس مهر جاه و مالها

[ وابستگىهاى پست دنيوى ، مرگ‌آور است ]

مال خس باشد چو هست اى بىثبات * در گلويت مانع آب حيات
گر برد مالت عدوى پر فنى * ره زنى را برده باشد ره زنى

دزديدن مارگير مارى را از مارگيرى ديگر

[ حكايت در تشبيه دنيا به مار زهرآگين ]

دزدكى از مارگيرى مار برد * ز ابلهى آن را غنيمت مىشمرد
وارهيد آن مارگير از زخم مار * مار كشت آن دزد او را زار زار
مارگيرش ديد پس بشناختش * گفت از جان مار من پرداختش
در دعا مىخواستى جانم از او * كش بيابم مار بستانم از او

[ خداوند دعاهاى زيانبار را اجابت نمىكند ]

شكر حق را كان دعا مردود شد * من زيان پنداشتم آن سود شد
بس دعاها كان زيان است و هلاك * وز كرم مىنشنود يزدان پاك