عقل با عقل دگر دو تا شود * نور افزون گشت و ره پيدا شود
[ زيان همكارى اهل هوى با يكديگر ]
نفس با نفس دگر خندان شود * ظلمت افزون گشت و ره پنهان شود
[ گرانقدر بودن همنشين صالح ]
يار چشم تست اى مرد شكار * از خس و خاشاك او را پاك دار
[ همنشين صالح را مرنجان ]
هين به جاروب زبان گردى مكن * چشم را از خس ره آوردى مكن
[ مصاحبت با كاملان ، موجب شكوفايى آدمى شود ]
چون كه مومن آينهى مومن بود * روى او ز آلودگى ايمن بود
يار آيينه ست جان را در حزن * در رخ آيينهاى جان دم مزن
تا نپوشد روى خود را در دمت * دم فرو خوردن ببايد هر دمت
كم ز خاكى چون كه خاكى يار يافت * از بهارى صد هزار انوار يافت
آن درختى كاو شود با يار جفت * از هواى خوش ز سر تا پا شكفت
[ پرهيز از مصاحبت با ناصالحان ]
در خزان چون ديد او يار خلاف * در كشيد او رو و سر زير لحاف
گفت يار بد بلا آشفتن است * چون كه او آمد طريقم خفتن است
پس بخسبم باشم از اصحاب كهف * به ز دقيانوس باشد خواب كهف
يقظه شان مصروف دقيانوس بود * خوابشان سرمايهى ناموس بود
[ خواب كاملان ، عين بيدارى است ]
خواب بيدارى ست چون با دانش است * واى بيدارى كه با نادان نشست
[ وقتى قدرت در دست نااهلان باشد ، شايستگان منزوى مىشوند ]
چون كه زاغان خيمه بر بهمن زدند * بلبلان پنهان شدند و تن زدند
[ وقتى گوش شنوا نباشد رازدانان ، رازگويى نمىكنند ]
ز آنكه بىگلزار بلبل خامش است * غيبت خورشيد بيدارى كش است
[ با مرگ جسم ، روح نمىميرد ، بل به مرتبهء خود پرواز مىكند ]
آفتابا ترك اين گلشن كنى * تا كه تحت الارض را روشن كنى
آفتاب معرفت را نقل نيست * مشرق او غير جان و عقل نيست
خاصه خورشيد كمالى كان سرى ست * روز و شب كردار او روشنگرى ست
مطلع شمس آى گر اسكندرى * بعد از آن هر جا روى نيكوفرى
بعد از آن هر جا روى مشرق شود * شرقها بر مغربت عاشق شود
[ مقايسهء حسّ ظاهر و حسّ باطن ]
حس خفاشت سوى مغرب دوان * حس در پاشت سوى مشرق روان
راه حس راه خران است اى سوار * اى خران را تو مزاحم شرم دار
پنج حسى هست جز اين پنج حس * آن چو زر سرخ و اين حسها چو مس
اندر آن بازار كايشان ماهرند * حس مس را چون حس زر كى خرند
حس ابدان قوت ظلمت مىخورد * حس جان از آفتابى مىچرد
اى ببرده رخت حسها سوى غيب * دست چون موسى برون آور ز جيب
[ توصيفى عالى از انسان كامل ]
اى صفاتت آفتاب معرفت * و آفتاب چرخ بند يك صفت
گاه خورشيد و گهى دريا شوى * گاه كوه قاف و گه عنقا شوى
تو نه اين باشى نه آن در ذات خويش * اى فزون از وهمها و ز بيش بيش