يك زمان بگذار اى همره ملال * تا بگويم وصف خالى ز آن جمال
در بيان نايد جمال حال او * هر دو عالم چيست عكس خال او
[ زيبايى خداوند را نمىتوان بيان كرد ]
چون كه من از خال خوبش دم زنم * نطق مىخواهد كه بشكافد تنم
همچو مورى اندر اين خرمن خوشم * تا فزون از خويش بارى مىكشم
بسته شدن تقرير معنى حكايت به سبب ميل مستمع به استماع ظاهر صورت حكايت
[ سبب بازگشت مولانا از بيان اسرار به صورت حكايت ]
كى گذارد آن كه رشك روشنى است * تا بگويم آن چه فرض و گفتنى است
بحر كف پيش آرد و سدى كند * جر كند و ز بعد جر مدى كند
اين زمان بشنو چه مانع شد مگر * مستمع را رفت دل جاى دگر
خاطرش شد سوى صوفى قنق * اندر آن سودا فرو شد تا عنق
لازم آمد باز رفتن زين مقال * سوى آن افسانه بهر وصف حال
[ تصوّف به آداب ظاهرى نيست ]
صوفى آن صورت مپندار اى عزيز * همچو طفلان تا كى از جوز و مويز
[ جوانمردى به چشمپوشى از ظواهر است ]
جسم ما جوز و مويز است اى پسر * گر تو مردى زين دو چيز اندر گذر
[ سلوك با جذبهء حق ]
ور تو اندر نگذرى اكرام حق * بگذراند مر ترا از نه طبق
[ از ظاهر حكايت ، مقصود آن را درك كن ]
بشنو اكنون صورت افسانه را * ليك هين از كه جدا كن دانه را
[ گمان بردن كاروانيان كه بهيمهى صوفى رنجورست ]
حلقهى آن صوفيان مستفيد * چون كه در وجد و طرب آخر رسيد
خوان بياوردند بهر ميهمان * از بهيمه ياد آورد آن زمان
گفت خادم را كه در آخر برو * راست كن بهر بهيمه كاه و جو