تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 165

مساهمون:

ص١٦٥
روح با علم است و با عقل است يار * روح را با تازى و تركى چه كار

[ تشبيه و تنزيه خداوند توأما ]

از تو اى بىنقش با چندين صور * هم مشبه هم موحد خيره‌سر
گه مشبه را موحد مىكند * گه موحد را صور ره مىزند
گه ترا گويد ز مستى بو الحسن * يا صغير السن يا رطب البدن
گاه نقش خويش ويران مىكند * از پى تنزيه جانان مىكند

[ نقد حسّيون و ستايش اهل شهود ]

چشم حس را هست مذهب اعتزال * ديده‌ى عقل است سنى در وصال
سخره‌ى حس‌اند اهل اعتزال * خويش را سنى نمايند از ضلال
هر كه در حس ماند او معتزلى ست * گر چه گويد سنيم از جاهلى ست
هر كه بيرون شد ز حس سنى وى است * اهل بينش چشم عقل خوش پى است
گر بديدى حس حيوان شاه را * پس بديدى گاو و خر اللَّه را
گر نبودى حس ديگر مر ترا * جز حس حيوان ز بيرون هوا
پس بنى آدم مكرم كى بدى * كى به حس مشترك محرم شدى

[ اهل اوهام نمىتوانند در تشبيه و تنزيه خداوند ، راه صواب طى كنند ]

نامصور يا مصور گفتنت * باطل آمد بىز صورت رستنت
نامصور يا مصور پيش اوست * كاو همه مغز است و بيرون شد ز پوست

[ نقد حسّيون ]

گر تو كورى نيست بر اعمى حرج * ور نه رو كالصبر مفتاح الفرج

[ فايدهء صبر ]

پرده‌هاى ديده را داروى صبر * هم بسوزد هم بسازد شرح صدر

[ با درون پاك مىتوان به مقام كشف رسيد ]

آينه‌ى دل چون شود صافى و پاك * نقشها بينى برون از آب و خاك
هم ببينى نقش و هم نقاش را * فرش دولت را و هم فراش را

[ تصوير خيالى مرشد ، سالك را در مواظبت نفس كمك مىكند ]

چون خليل آمد خيال يار من * صورتش بت معنى او بت شكن
شكر يزدان را كه چون شد او پديد * در خيالش جان خيال خود بديد

[ بيان شيفتگى نسبت به انسان كامل ]

خاك درگاهت دلم را مىفريفت * خاك بر وى كاو ز خاكت مىشكيفت

[ براى رسيدن به يار بايد بر سختىها صابر بود ]

گفتم ار خوبم پذيرم اين از او * ور نه خود خنديد بر من زشت رو

[ خودشناسى ، مقدمهء ديدار يار است ]

چاره آن باشد كه خود را بنگرم * ور نه او خندد مرا من كى خرم

[ يار حقيقى زيباست و زيبايى را دوست دارد ]

او جميل است و محب للجمال * كى جوان نو گزيند پير زال

[ هر كس به سوى هم گوهر خود كشيده مىشود ]

خوب خوبى را كند جذب اين بدان * طيبات و طيبين بر وى بخوان
در جهان هر چيز چيزى جذب كرد * گرم گرمى را كشيد و سرد سرد
قسم باطل باطلان را مىكشند * باقيان از باقيان هم سر خوشند
ناريان مر ناريان را جاذب‌اند * نوريان مر نوريان را طالب‌اند

[ تمثيل براى ابيات پيشين ]

چشم چون بستى ترا تاسه گرفت * نور چشم از نور روزن كى شكفت
مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 165 | جلال الدين الرومي