روح با علم است و با عقل است يار * روح را با تازى و تركى چه كار
[ تشبيه و تنزيه خداوند توأما ]
از تو اى بىنقش با چندين صور * هم مشبه هم موحد خيرهسر
گه مشبه را موحد مىكند * گه موحد را صور ره مىزند
گه ترا گويد ز مستى بو الحسن * يا صغير السن يا رطب البدن
گاه نقش خويش ويران مىكند * از پى تنزيه جانان مىكند
[ نقد حسّيون و ستايش اهل شهود ]
چشم حس را هست مذهب اعتزال * ديدهى عقل است سنى در وصال
سخرهى حساند اهل اعتزال * خويش را سنى نمايند از ضلال
هر كه در حس ماند او معتزلى ست * گر چه گويد سنيم از جاهلى ست
هر كه بيرون شد ز حس سنى وى است * اهل بينش چشم عقل خوش پى است
گر بديدى حس حيوان شاه را * پس بديدى گاو و خر اللَّه را
گر نبودى حس ديگر مر ترا * جز حس حيوان ز بيرون هوا
پس بنى آدم مكرم كى بدى * كى به حس مشترك محرم شدى
[ اهل اوهام نمىتوانند در تشبيه و تنزيه خداوند ، راه صواب طى كنند ]
نامصور يا مصور گفتنت * باطل آمد بىز صورت رستنت
نامصور يا مصور پيش اوست * كاو همه مغز است و بيرون شد ز پوست
[ نقد حسّيون ]
گر تو كورى نيست بر اعمى حرج * ور نه رو كالصبر مفتاح الفرج
[ فايدهء صبر ]
پردههاى ديده را داروى صبر * هم بسوزد هم بسازد شرح صدر
[ با درون پاك مىتوان به مقام كشف رسيد ]
آينهى دل چون شود صافى و پاك * نقشها بينى برون از آب و خاك
هم ببينى نقش و هم نقاش را * فرش دولت را و هم فراش را
[ تصوير خيالى مرشد ، سالك را در مواظبت نفس كمك مىكند ]
چون خليل آمد خيال يار من * صورتش بت معنى او بت شكن
شكر يزدان را كه چون شد او پديد * در خيالش جان خيال خود بديد
[ بيان شيفتگى نسبت به انسان كامل ]
خاك درگاهت دلم را مىفريفت * خاك بر وى كاو ز خاكت مىشكيفت
[ براى رسيدن به يار بايد بر سختىها صابر بود ]
گفتم ار خوبم پذيرم اين از او * ور نه خود خنديد بر من زشت رو
[ خودشناسى ، مقدمهء ديدار يار است ]
چاره آن باشد كه خود را بنگرم * ور نه او خندد مرا من كى خرم
[ يار حقيقى زيباست و زيبايى را دوست دارد ]
او جميل است و محب للجمال * كى جوان نو گزيند پير زال
[ هر كس به سوى هم گوهر خود كشيده مىشود ]
خوب خوبى را كند جذب اين بدان * طيبات و طيبين بر وى بخوان
در جهان هر چيز چيزى جذب كرد * گرم گرمى را كشيد و سرد سرد
قسم باطل باطلان را مىكشند * باقيان از باقيان هم سر خوشند
ناريان مر ناريان را جاذباند * نوريان مر نوريان را طالباند
[ تمثيل براى ابيات پيشين ]
چشم چون بستى ترا تاسه گرفت * نور چشم از نور روزن كى شكفت