تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 169

مساهمون:

ص١٦٩
آن دلى كاو مطلع مهتابهاست * بهر عارف فتحت ابوابهاست
با تو ديوار است و با ايشان در است * با تو سنگ و با عزيزان گوهر است

[ مرتبهء بينش كاملان و ناقصان ]

آن چه تو در آينه بينى عيان * پير اندر خشت بيند بيش از آن
پير ايشان‌اند كاين عالم نبود * جان ايشان بود در درياى جود
پيش از اين تن عمرها بگذاشتند * پيشتر از كشت بر برداشتند
پيشتر از نقش جان پذرفته‌اند * پيشتر از بحر درها سفته‌اند
مشورت مىرفت در ايجاد خلق * جانشان در بحر قدرت تا به حلق
چون ملايك مانع آن مىشدند * بر ملايك خفيه خنبك مىزدند
مطلع بر نقش هر كه هست شد * پيش از آن كاين نفس كل پا بست شد
پيشتر ز افلاك كيوان ديده‌اند * پيشتر از دانه‌ها نان ديده‌اند
بىدماغ و دل پر از فكرت بدند * بىسپاه و جنگ بر نصرت زدند

[ انسانهاى كامل از ظاهر پديده‌ها به ژرفاى آن رسوخ مىكنند ]

آن عيان نسبت به ايشان فكرت است * ور نه خود نسبت به دوران رويت است

[ سبب ژرف بينى انسان كامل اينست كه از زمان و مكان رهيده است ]

فكرت از ماضى و مستقبل بود * چون از اين دو رست مشكل حل شود
روح از انگور مى را ديده است * روح از معدوم شى را ديده است
ديده چون بىكيف هر با كيف را * ديده پيش از كان صحيح و زيف را
پيشتر از خلقت انگورها * خورده مىها و نموده شورها
در تموز گرم مىبينند دى * در شعاع شمس مىبينند فى
در دل انگور مى را ديده‌اند * در فناى محض شى را ديده‌اند

[ تقدّم مقامى انسان كامل بر كلّ جهان ]

آسمان در دور ايشان جرعه نوش * آفتاب از جودشان پوش

[ وحدت روحى اوليا ]

چون از ايشان مجتمع بينى دو يار * هم يكى باشند و هم ششصد هزار
بر مثال موجها اعدادشان * در عدد آورده باشد بادشان
مفترق شد آفتاب جانها * در درون روزن ابدان ما
چون نظر در قرص دارى خود يكى است * و آن كه شد محجوب ابدان در شكى است

[ روح حيوانى ، پراكنده است و روح انسانى ، واحد ]

تفرقه در روح حيوانى بود * نفس واحد روح انسانى بود
چون كه حق رش عليهم نوره * مفترق هرگز نگردد نور او

[ زيبايى جهان ، انعكاسى از زيبايى حق تعالى است ]