تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 166

مساهمون:

ص١٦٦
تاسه‌ى تو جذب نور چشم بود * تا بپيوندد به نور روز زود
چشم باز ار تاسه گيرد مر ترا * دان كه چشم دل ببستى بر گشا
آن تقاضاى دو چشم دل شناس * كاو همىجويد ضياى بىقياس
چون فراق آن دو نور بىثبات * تاسه آوردت گشادى چشمهات
پس فراق آن دو نور پايدار * تاسه مىآرد مر آن را پاس دار

[ رسيدن به يار حقيقى ، لياقت مىخواهد ]

او چو مىخواند مرا من بنگرم * لايق جذب‌ام و يا بد پيكرم
گر لطيفى زشت را در پى كند * تسخرى باشد كه او بر وى كند
كى ببينم روى خود را اى عجب * تا چه رنگم همچو روزم يا چو شب

[ خودشناسى ، نيازمند سر مشق و نمونهء عينى است ]

نقش جان خويش مىجستم بسى * هيچ مىننمود نقشم از كسى
گفتم آخر آينه از بهر چيست * تا بداند هر كسى كاو چيست و كيست
آينه‌ى آهن براى پوستهاست * آينه‌ى سيماى جان سنگين بهاست
آينه‌ى جان نيست الا روى يار * روى آن يارى كه باشد ز آن ديار
گفتم اى دل آينه‌ى كلى بجو * رو به دريا كار برنايد به جو

[ درد طلب ، آدمى را به حقيقت مىرساند ]

زين طلب بنده به كوى تو رسيد * درد مريم را به خرما بن كشيد

[ بصيرت الهى ، چشم دل انسان را باز مىكند ]

ديده‌ى تو چون دلم را ديده شد * اين دل ناديده غرق ديده شد

[ انسان كامل ، آينهء وجود انسان است ]

آينه‌ى كلى ترا ديدم ابد * ديدم اندر چشم تو من نقش خود

[ باز شناختن خود حقيقى از خود كاذب ]

گفتم آخر خويش را من يافتم * در دو چشمش راه روشن يافتم
گفت وهمم كان خيال تست هان * ذات خود را از خيال خود بدان
نقش من از چشم تو آواز داد * كه منم تو تو منى در اتحاد
كاندر اين چشم منير بىزوال * از حقايق راه كى يابد خيال
در دو چشم غير من تو نقش خود * گر ببينى آن خيالى دان و رد
ز آن كه سرمه‌ى نيستى در مىكشد * باده از تصوير شيطان مىچشد
چشمشان خانه‌ى خيال است و عدم * نيستها را هست بيند لاجرم
چشم من چون سرمه ديد از ذو الجلال * خانه‌ى هستى است نه خانه‌ى خيال

[ تا وقتى درون آدمى پاك نشود ، نمىتواند حق را از باطل باز شناسد ]

تا يكى مو باشد از تو پيش چشم * در خيالت گوهرى باشد چو يشم
يشم را آن گه شناسى از گهر * كز خيال خود كنى كلى عبر
يك حكايت بشنو اى گوهر شناس * تا بدانى تو عيان را از قياس

هلال پنداشتن آن شخص خيال را در عهد عمر

[ حكايت در اينكه غلبهء اوهام ، راهزن حقيقت است ]

ماه روزه گشت در عهد عمر * بر سر كوهى دويدند آن نفر