تاسهى تو جذب نور چشم بود * تا بپيوندد به نور روز زود
چشم باز ار تاسه گيرد مر ترا * دان كه چشم دل ببستى بر گشا
آن تقاضاى دو چشم دل شناس * كاو همىجويد ضياى بىقياس
چون فراق آن دو نور بىثبات * تاسه آوردت گشادى چشمهات
پس فراق آن دو نور پايدار * تاسه مىآرد مر آن را پاس دار
[ رسيدن به يار حقيقى ، لياقت مىخواهد ]
او چو مىخواند مرا من بنگرم * لايق جذبام و يا بد پيكرم
گر لطيفى زشت را در پى كند * تسخرى باشد كه او بر وى كند
كى ببينم روى خود را اى عجب * تا چه رنگم همچو روزم يا چو شب
[ خودشناسى ، نيازمند سر مشق و نمونهء عينى است ]
نقش جان خويش مىجستم بسى * هيچ مىننمود نقشم از كسى
گفتم آخر آينه از بهر چيست * تا بداند هر كسى كاو چيست و كيست
آينهى آهن براى پوستهاست * آينهى سيماى جان سنگين بهاست
آينهى جان نيست الا روى يار * روى آن يارى كه باشد ز آن ديار
گفتم اى دل آينهى كلى بجو * رو به دريا كار برنايد به جو
[ درد طلب ، آدمى را به حقيقت مىرساند ]
زين طلب بنده به كوى تو رسيد * درد مريم را به خرما بن كشيد
[ بصيرت الهى ، چشم دل انسان را باز مىكند ]
ديدهى تو چون دلم را ديده شد * اين دل ناديده غرق ديده شد
[ انسان كامل ، آينهء وجود انسان است ]
آينهى كلى ترا ديدم ابد * ديدم اندر چشم تو من نقش خود
[ باز شناختن خود حقيقى از خود كاذب ]
گفتم آخر خويش را من يافتم * در دو چشمش راه روشن يافتم
گفت وهمم كان خيال تست هان * ذات خود را از خيال خود بدان
نقش من از چشم تو آواز داد * كه منم تو تو منى در اتحاد
كاندر اين چشم منير بىزوال * از حقايق راه كى يابد خيال
در دو چشم غير من تو نقش خود * گر ببينى آن خيالى دان و رد
ز آن كه سرمهى نيستى در مىكشد * باده از تصوير شيطان مىچشد
چشمشان خانهى خيال است و عدم * نيستها را هست بيند لاجرم
چشم من چون سرمه ديد از ذو الجلال * خانهى هستى است نه خانهى خيال
[ تا وقتى درون آدمى پاك نشود ، نمىتواند حق را از باطل باز شناسد ]
تا يكى مو باشد از تو پيش چشم * در خيالت گوهرى باشد چو يشم
يشم را آن گه شناسى از گهر * كز خيال خود كنى كلى عبر
يك حكايت بشنو اى گوهر شناس * تا بدانى تو عيان را از قياس
هلال پنداشتن آن شخص خيال را در عهد عمر
[ حكايت در اينكه غلبهء اوهام ، راهزن حقيقت است ]
ماه روزه گشت در عهد عمر * بر سر كوهى دويدند آن نفر