تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 139

مساهمون:

ص١٣٩

در بيان آن كه حال خود و مستى خود پنهان بايد داشت از جاهلان

[ پوشيدن اسرار از اغيار ]

بشنو الفاظ حكيم پرده‌اى * سر همانجا نه كه باده خورده‌اى

[ تمثيل در اينكه ظاهربينان ، احوال عاشقان حقيقت را در نيابند ]

چون كه از ميخانه مستى ضال شد * تسخر و بازيچه‌ى اطفال شد
مىفتد او سو به سو بر هر رهى * در گل و مىخنددش هر ابلهى
او چنين و كودكان اندر پىاش * بىخبر از مستى و ذوق مىاش

[ بلوغ حقيقى ، رهيدن از هوس‌هاست ]

خلق اطفال‌اند جز مست خدا * نيست بالغ جز رهيده از هوا

[ تا وقتى كه به بازيچه‌هاى دنيا مشغولى ، همچنان كودكى ]

گفت دنيا لعب و لهو است و شما * كودكيد و راست فرمايد خدا
از لعب بيرون نرفتى كودكى * بىذكات روح كى باشد ذكى
چون جماع طفل دان اين شهوتى * كه همىرانند اينجا اى فتى
آن جماع طفل چه بود بازيى * با جماع رستمى و غازيى

[ جنگ و كشمكش ابناى دنيا ، مانند بازيهاى كودكان است ]

جنگ خلقان همچو جنگ كودكان * جمله بىمعنى و بىمغز و مهان
جمله با شمشير چوبين جنگشان * جمله در لاينفعى آهنگشان
جمله‌شان گشته سواره بر نيى * كاين براق ماست يا دلدل پيى

[ دنيا بر دنياپرستان سوار است ]

حامل‌اند و خود ز جهل افراشته * راكب و محمول ره پنداشته

[ صاحبدلان از فرط سبكبارى به معراج مىروند ]

باش تا روزى كه محمولان حق * اسب تازان بگذرند از نه طبق
تعرج الروح إليه و الملك * من عروج الروح يهتز الفلك

[ ابناى دنيا ، همانند كودكان ، مشغول بازى هستند ]

همچو طفلان جمله‌تان دامن سوار * گوشه‌ى دامن گرفته اسب‌وار

[ وهم و گمان ، آدمى را به حقيقت نمىرساند ]

از حق إِنَّ الظَّنَّ لا يُغْنِي رسيد * مركب ظن بر فلك‌ها كى دويد
اغلب الظنين فى ترجيح ذا * لا تمارى الشمس فى توضيحها
آن گهى بينيد مركبهاى خويش * مركبى سازيده‌ايد از پاى خويش
وهم و فكر و حس و ادراك شما * همچو نى دان مركب كودك هلا

[ مقايسهء علم‌هاى اهل دل و اهل تن ]

علمهاى اهل دل حمالشان * علمهاى اهل تن احمالشان
علم چون بر دل زند يارى شود * علم چون بر تن زند بارى شود
گفت ايزد يحمل اسفاره * بار باشد علم كان نبود ز هو
علم كان نبود ز هو بىواسطه * آن نپايد همچو رنگ ماشطه
ليك چون اين بار را نيكو كشى * بار بر گيرند و بخشندت خوشى
هين مكش بهر هوا آن بار علم * تا ببينى در درون انبار علم
تا كه بر رهوار علم آيى سوار * بعد از آن افتد ترا از دوش بار

[ با تكرار واژه‌ها و بازى با الفاظ نمىتوان درون خود را پاك كرد ]