عكس آن تصوير و آن كردارها * زد بر اين صافى شده ديوارها
هر چه آن جا ديد اينجا به نمود * ديده را از ديده خانه مىربود
روميان آن صوفيانند اى پدر * بىز تكرار و كتاب و بىهنر
ليك صيقل كردهاند آن سينهها * پاك از آز و حرص و بخل و كينهها
آن صفاى آينه وصف دل است * كاو نقوش بىعدد را قابل است
صورت بىصورت بىحد غيب * ز آينهى دل تافت بر موسى ز جيب *
گر چه آن صورت نگنجد در فلك * نه به عرش و فرش و دريا و سمك
ز آن كه محدود است و معدود است آن * آينهى دل را نباشد حد بدان
[ دشوارى فهم تجليات الهى ]
عقل اينجا ساكت آمد يا مضل * ز آنكه دل با اوست يا خود اوست دل
عكس هر نقشى نتابد تا ابد * جز ز دل هم با عدد هم بىعدد
تا ابد هر نقش نو كايد بر او * مىنمايد بىحجابى اندر او
[ تهذيب درون ، موجب شهود حقيقت شود ]
اهل صيقل رستهاند از بوى و رنگ * هر دمى بينند خوبى بىدرنگ
نقش و قشر علم را بگذاشتند * رايت عين اليقين افراشتند
رفت فكر و روشنايى يافتند * نحر و بحر آشنايى يافتند
[ عارفان از مرگ نمىترسند ]
مرگ كاين جمله از او در وحشتاند * مىكنند اين قوم بر وى ريشخند
كس نيابد بر دل ايشان ظفر * بر صدف آيد ضرر نى بر گهر
[ تهذيب درون ، برتر از محفوظات ظاهرى ]
گر چه نحو و فقه را بگذاشتند * ليك محو و فقر را برداشتند
تا نقوش هشت جنت تافته ست * لوح دلشان را پذيرا يافته ست
برترند از عرش و كرسى و خلا * ساكنان مقعد صدق خدا
[ حكايت پيغامبر عليه السلام با زيد ]
پرسيدن پيغامبر عليه السلام مر زيد را امروز چونى و چون برخاستى و جواب گفتن او كه اصبحت مومنا يا رسول اللَّه
[ حكايت در بيان مكاشفات عرفانى و پنهان داشتن اسرار ربّانى ]
گفت پيغمبر صباحى زيد را * كيف اصبحت اى رفيق با صفا
گفت عبدا مومنا باز اوش گفت * كو نشان از باغ ايمان گر شگفت
گفت تشنه بودهام من روزها * شب نخفته ستم ز عشق و سوزها
تا ز روز و شب گذر كردم چنان * كه از اسپر بگذرد نوك سنان
[ در عالم معنا ، زمان و مكان راه ندارد ]
كه از آن سو جملهى ملت يكى ست * صد هزاران سال و يك ساعت يكى ست
هست ازل را و ابد را اتحاد * عقل را ره نيست آن سو ز افتقاد
گفت از اين ره كو رهاوردى بيار * در خور فهم و عقول اين ديار