تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 141

مساهمون:

ص١٤١
عكس آن تصوير و آن كردارها * زد بر اين صافى شده ديوارها
هر چه آن جا ديد اينجا به نمود * ديده را از ديده خانه مىربود
روميان آن صوفيانند اى پدر * بىز تكرار و كتاب و بىهنر
ليك صيقل كرده‌اند آن سينه‌ها * پاك از آز و حرص و بخل و كينه‌ها
آن صفاى آينه وصف دل است * كاو نقوش بىعدد را قابل است
صورت بىصورت بىحد غيب * ز آينه‌ى دل تافت بر موسى ز جيب *
گر چه آن صورت نگنجد در فلك * نه به عرش و فرش و دريا و سمك
ز آن كه محدود است و معدود است آن * آينه‌ى دل را نباشد حد بدان

[ دشوارى فهم تجليات الهى ]

عقل اينجا ساكت آمد يا مضل * ز آنكه دل با اوست يا خود اوست دل
عكس هر نقشى نتابد تا ابد * جز ز دل هم با عدد هم بىعدد
تا ابد هر نقش نو كايد بر او * مىنمايد بىحجابى اندر او

[ تهذيب درون ، موجب شهود حقيقت شود ]

اهل صيقل رسته‌اند از بوى و رنگ * هر دمى بينند خوبى بىدرنگ
نقش و قشر علم را بگذاشتند * رايت عين اليقين افراشتند
رفت فكر و روشنايى يافتند * نحر و بحر آشنايى يافتند

[ عارفان از مرگ نمىترسند ]

مرگ كاين جمله از او در وحشت‌اند * مىكنند اين قوم بر وى ريشخند
كس نيابد بر دل ايشان ظفر * بر صدف آيد ضرر نى بر گهر

[ تهذيب درون ، برتر از محفوظات ظاهرى ]

گر چه نحو و فقه را بگذاشتند * ليك محو و فقر را برداشتند
تا نقوش هشت جنت تافته ست * لوح دلشان را پذيرا يافته ست
برترند از عرش و كرسى و خلا * ساكنان مقعد صدق خدا

[ حكايت پيغامبر عليه السلام با زيد ]

پرسيدن پيغامبر عليه السلام مر زيد را امروز چونى و چون برخاستى و جواب گفتن او كه اصبحت مومنا يا رسول اللَّه

[ حكايت در بيان مكاشفات عرفانى و پنهان داشتن اسرار ربّانى ]

گفت پيغمبر صباحى زيد را * كيف اصبحت اى رفيق با صفا
گفت عبدا مومنا باز اوش گفت * كو نشان از باغ ايمان گر شگفت
گفت تشنه بوده‌ام من روزها * شب نخفته ستم ز عشق و سوزها
تا ز روز و شب گذر كردم چنان * كه از اسپر بگذرد نوك سنان

[ در عالم معنا ، زمان و مكان راه ندارد ]

كه از آن سو جمله‌ى ملت يكى ست * صد هزاران سال و يك ساعت يكى ست
هست ازل را و ابد را اتحاد * عقل را ره نيست آن سو ز افتقاد
گفت از اين ره كو رهاوردى بيار * در خور فهم و عقول اين ديار

[ بيان مكاشفات و مشاهدهء ملكوت هستى ]