گفت خلقان چون ببينند آسمان * من ببينم عرش را با عرشيان
هشت جنت هفت دوزخ پيش من * هست پيدا همچو بت پيش شمن
يك به يك وامىشناسم خلق را * همچو گندم من ز جو در آسيا
كه بهشتى كيست و بيگانه كى است * پيش من پيدا چو مار و ماهى است
اين زمان پيدا شده بر اين گروه * يوم تبيض و تسود وجوه
پيش از اين هر چند جان پر عيب بود * در رحم بود و ز خلقان غيب بود
الشقى من شقى فى بطن الام * من سمات الجسم يعرف حالهم
تن چو مادر طفل جان را حامله * مرگ درد زادن است و زلزله
جمله جانهاى گذشته منتظر * تا چگونه زايد آن جان بطر
زنگيان گويند خود از ماست او * روميان گويند بس زيباست او
چون بزايد در جهان جان و جود * پس نماند اختلاف بيض و سود
گر بود زنگى برندش زنگيان * روم را رومى برد هم از ميان
تا نزاد او مشكلات عالم است * آن كه نازاده شناسد او كم است
او مگر ينظر بنور اللَّه بود * كاندرون پوست او را ره بود
اصل آب نطفه اسپيد است و خوش * ليك عكس جان رومى و حبش
مىدهد رنگ احسن التقويم را * تا به اسفل مىبرد اين نيم را
اين سخن پايان ندارد باز ران * تا نمانيم از قطار كاروان
يوم تبيض و تسود وجوه * ترك و هندو شهره گردد ز آن گروه
در رحم پيدا نباشد هند و ترك * چون كه زايد بيندش زار و سترگ
جمله را چون روز رستاخيز من * فاش مىبينم عيان از مرد و زن
هين بگويم يا فرو بندم نفس * لب گزيدش مصطفى يعنى كه بس
يا رسول اللَّه بگويم سر حشر * در جهان پيدا كنم امروز نشر
هل مرا تا پردهها را بر درم * تا چو خورشيدى بتابد گوهرم
تا كسوف آيد ز من خورشيد را * تا نمايم نخل را و بيد را
وا نمايم راز رستاخيز را * نقد را و نقد قلب آميز را
دستها ببريده اصحاب شمال * وانمايم رنگ كفر و رنگ آل
واگشايم هفت سوراخ نفاق * در ضياى ماه بىخسف و محاق
وانمايم من پلاس اشقيا * بشنوانم طبل و كوس انبيا
دوزخ و جنات و برزخ در ميان * پيش چشم كافران آرم عيان
وانمايم حوض كوثر را به جوش * كآب بر روشان زند بانگش به گوش
و آن كسان كه تشنه بر گردش دوان * گشتهاند اين دم نمايم من عيان
مىبسايد دوششان بر دوش من * نعرههاشان مىرسد در گوش من