تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 136

مساهمون:

ص١٣٦

باقى قصه‌ى هاروت و ماروت و نكال و عقوبت ايشان هم در دنيا به چاه بابل

[ خودبينى ، موجب گمراهى مىشود ]

چون گناه و فسق خلقان جهان * مىشدى بر هر دو روشن آن زمان
دست‌خاييدن گرفتندى ز خشم * ليك عيب خود نديدندى به چشم
خويش در آيينه ديد آن زشت مرد * رو بگردانيد از آن و خشم كرد
خويش بين چون از كسى جرمى بديد * آتشى در وى ز دوزخ شد پديد
حميت دين خواند او آن كبر را * ننگرد در خويش نفس گبر را
حميت دين را نشانى ديگر است * كه از آن آتش جهانى اخضر است

[ گنه‌كاران را به ديدهء تحقير منگريد ]

گفت حقشان گر شما روشان‌گريد * در سيه كاران مغفل منگريد
شكر گوييد اى سپاه و چاكران * رسته‌ايد از شهوت و از چاك ران
گر از آن معنى نهم من بر شما * مر شما را بيش نپذيرد سما

[ به گناهكار نبودن خود ، مغرور نشويد ]

عصمتى كه مر شما را در تن است * آن ز عكس عصمت و حفظ من است
آن ز من بينيد نز خود هين و هين * تا نچربد بر شما ديو لعين

[ تفاوت علم عاريتى و علم حقيقى ]

آن چنان كه كاتب وحى رسول * ديد حكمت در خود و نور اصول
خويش را هم صوت مرغان خدا * مىشمرد آن بد صفيرى چون صدا
لحن مرغان را اگر واصف شوى * بر مراد مرغ كى واقف شوى
گر بياموزى صفير بلبلى * تو چه دانى كاو چه دارد با گلى
ور بدانى باشد آن هم از گمان * چون ز لب جنبان گمانهاى كران

به عيادت رفتن كر بر همسايه‌ى رنجور خويش

[ حكايت در نقد قياس‌هاى بىاساس ]

آن كرى را گفت افزون مايه‌اى * كه ترا رنجور شد همسايه‌اى
گفت با خود كر كه با گوش گران * من چه دريابم ز گفت آن جوان
خاصه رنجور و ضعيف آواز شد * ليك بايد رفت آن جا نيست بد
چون ببينم كان لبش جنبان شود * من قياسى گيرم آن را هم ز خود
چون بگويم چونى اى محنت كشم * او بخواهد گفت نيكم يا خوشم
من بگويم شكر چه خوردى ابا * او بگويد شربتى يا ماشبا
من بگويم صحه نوشت كيست آن * از طبيبان پيش تو گويد فلان
من بگويم بس مبارك پاست او * چون كه او آمد شود كارت نكو
پاى او را آزمودستيم ما * هر كجا شد مىشود حاجت روا