گر چه آهن سرخ شد او سرخ نيست * پرتو عاريت آتش زنى است
[ تمثيلى ديگر ]
گر شود پر نور روزن يا سرا * تو مدان روشن مگر خورشيد را
هر در و ديوار گويد روشنم * پرتو غيرى ندارم اين منم
پس بگويد آفتاب اى نارشيد * چون كه من غارب شوم آيد پديد
[ تمثيلى ديگر ]
سبزهها گويند ما سبز از خوديم * شاد و خندانيم و بس زيبا خديم
فصل تابستان بگويد اى امم * خويش را بينيد چون من بگذرم
[ تمثيلى ديگر ]
تن همىنازد به خوبى و جمال * روح پنهان كرده فر و پر و بال
گويدش اى مزبله تو كيستى * يك دو روز از پرتو من زيستى
غنج و نازت مىنگنجد در جهان * باش تا كه من شوم از تو جهان
گرمدارانت ترا گورى كنند * طعمهى موران و مارانت كنند
بينى از گند تو گيرد آن كسى * كاو به پيش تو همىمردى بسى
پرتو روح است نطق و چشم و گوش * پرتو آتش بود در آب جوش
آن چنان كه پرتو جان بر تن است * پرتو ابدال بر جان من است
[ دورى از حق ، سالك را تباه كند ]
جان جان چون واكشد پا را ز جان * جان چنان گردد كه بىجان تن بدان
[ زمين و جمادات نيز داراى شعور هستند ]
سر از آن رو مىنهم من بر زمين * تا گواه من بود در روز دين
يوم دين كه زلزلت زلزالها * اين زمين باشد گواه حالها
كاو تحدث جهرة أخبارها * در سخن آيد زمين و خارهها
[ ظاهربينان ، نطق و شعور جمادات را انكار مىكنند ]
فلسفى منكر شود در فكر و ظن * گو برو سر را بر آن ديوار زن
نطق آب و نطق خاك و نطق گل * هست محسوس حواس اهل دل
فلسفى كاو منكر حنانه است * از حواس اوليا بيگانه است
گويد او كه پرتو سوداى خلق * بس خيالات آورد در راى خلق
بلكه عكس آن فساد و كفر او * اين خيال منكرى را زد بر او
فلسفى مر ديو را منكر شود * در همان دم سخرهى ديوى بود
گر نديدى ديو را خود را ببين * بىجنون نبود كبودى بر جبين
[ « فلسفى » در اصطلاح مولانا انديشهورزِ ظاهربين است ]
هر كه را در دل شك و پيچانى است * در جهان او فلسفى پنهانى است
مىنمايد اعتقاد و گاه گاه * آن رگ فلسف كند رويش سياه
[ خوى مناقشه در همهء انسانها وجود دارد ]
الحذر اى مومنان كان در شماست * در شما بس عالم بىمنتهاست
جمله هفتاد و دو ملت در تو است * وه كه روزى آن بر آرد از تو دست
هر كه او را برگ آن ايمان بود * همچو برگ از بيم اين لرزان بود
[ خودبينى موجب آن شود كه آدمى گنهكاران را به ديدهء حقارت بنگرد ]
بر بليس و ديو از آن خنديدهاى * كه تو خود را نيك مردم ديدهاى
چون كند جان باژگونه پوستين * چند وا ويلا بر آيد ز اهل دين
[ تمثيل در اينكه امتحان ، درون را آشكار كند ]
بر دكان هر زرنما خندان شده ست * ز آنكه سنگ امتحان پنهان شده ست