تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 134

مساهمون:

ص١٣٤
پرده اى ستار از ما بر مگير * باش اندر امتحان ما مجير
قلب پهلو مىزند با زر به شب * انتظار روز مىدارد ذهب
با زبان حال زر گويد كه باش * اى مزور تا بر آيد روز فاش
صد هزاران سال ابليس لعين * بود ز ابدال و امير المؤمنين
پنجه زد با آدم از نازى كه داشت * گشت رسوا همچو سرگين وقت چاشت

دعا كردن بلعم باعور كه موسى و قومش را از اين شهر كه حصار داده‌اند بىمراد باز گردان

[ حكايت در اينكه خودبينى ، موجب كفر و گمراهى گردد ]

بلعم باعور را خلق جهان * سغبه شد مانند عيساى زمان
سجده ناوردند كس را دون او * صحت رنجور بود افسون او
پنجه زد با موسى از كبر و كمال * آن چنان شد كه شنيده ستى تو حال
صد هزار ابليس و بلعم در جهان * همچنين بوده ست پيدا و نهان
اين دو را مشهور گردانيد إله * تا كه باشد اين دو بر باقى گواه

[ عبرت از تاريخ ]

اين دو دزد آويخت از دار بلند * ور نه اندر قهر بس دزدان بدند
اين دو را پرچم به سوى شهر برد * كشتگان قهر را نتوان شمرد
نازنينى تو ولى در حد خويش * اللَّه الله پا منه از حد خويش
گر زنى بر نازنين تر از خودت * در تگ هفتم زمين زير آردت
قصه‌ى عاد و ثمود از بهر چيست * تا بدانى كانبيا را نازكى است
اين نشان خسف و قذف و صاعقه * شد بيان عز نفس ناطقه

[ ارزش آدمى به انديشه و خرد است ]

جمله حيوان را پى انسان بكش * جمله انسان را بكش از بهر هش
هش چه باشد عقل كل هوشمند * هوش جزوى هش بود اما نژند

[ مراتب حيوانات از نظر هوش ]

جمله حيوانات وحشى ز آدمى * باشد از حيوان انسى در كمى

[ قربانى شدن موجود نازل در برابر موجود عالى ، جهت تكامل ]

خون آنها خلق را باشد سبيل * ز انكه وحشىاند از عقل جليل

[ تمثيل براى بيت پيشين ]

عزت وحشى بدين افتاد پست * كه مر انسان را مخالف آمده ست
پس چه عزت باشدت اى نادره * چون شدى تو حُمُرٌ مُسْتَنْفِرَةٌ
خر نشايد كشت از بهر صلاح * چون شود وحشى شود خونش مباح
گر چه خر را دانش زاجر نبود * هيچ معذورش نمىدارد ودود
پس چو وحشى شد از آن دم آدمى * كى بود معذور اى يار سمى

[ تمثيل ديگر ]

لاجرم كفار را شد خون مباح * همچو وحشى پيش نشاب و رماح
جفت و فرزندانشان جمله سبيل * ز آنكه بىعقلند و مردود و ذليل
باز عقلى كاو رمد از عقل عقل * كرد از عقلى به حيوانات نقل
مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 134 | جلال الدين الرومي