آينهى هستى چه باشد نيستى * نيستى بر گر تو ابله نيستى
هستى اندر نيستى بتوان نمود * مال داران بر فقير آرند جود
آينهى صافى نان خود گرسنه ست * سوخته هم آينهى آتش زنه ست
[ پيشهها و هنرها ، جلوهاى از كمال انسانى است ]
نيستى و نقص هر جايى كه خاست * آينهى خوبى جملهى پيشههاست
چون كه جامه چست و دوزيده بود * مظهر فرهنگ درزى چون شود
ناتراشيده همىبايد جذوع * تا دروگر اصل سازد يا فروع
خواجهى اشكسته بند آن جا رود * كه در آن جا پاى اشكسته بود
كى شود چون نيست رنجور نزار * آن جمال صنعت طب آشكار
خوارى و دونى مسها بر ملا * گر نباشد كى نمايد كيميا
نقصها آيينهى وصف كمال * و آن حقارت آينهى عز و جلال
ز آن كه ضد را ضد كند پيدا يقين * ز آن كه با سركه پديد است انگبين
[ توجه به نقص خود ، مقدمهء كمال است ]
هر كه نقص خويش را ديد و شناخت * اندر استكمال خود ده اسبه تاخت
[ آنكه در خود نقصى نبيند به سوى كمال حقيقى نتواند رفت ]
ز آن نمىپرد به سوى ذو الجلال * كاو گمانى مىبرد خود را كمال
[ هيچ نقصى بدتر از كامل پنداشتن خود نيست ]
علتى بدتر ز پندار كمال * نيست اندر جان تو اى ذو دلال
از دل و از ديدهات بس خون رود * تا ز تو اين معجبى بيرون رود
علت ابليس انا خيرى بده ست * وين مرض در نفس هر مخلوق هست
گر چه خود را بس شكسته بيند او * آب صافى دان و سرگين زير جو
[ در فراز و نشيب ، گوهر شخصيت انسان آشكار مىشود ]
چون بشوراند ترا در امتحان * آب سرگين رنگ گردد در زمان
در تگ جو هست سرگين اى فتى * گر چه جو صافى نمايد مر ترا
[ مرشد لايق ، پاك كنندهء درون سالكان است ]
هست پير راه دان پر فطن * باغهاى نفس كل را جوى كن
جوى خود را كى تواند پاك كرد * نافع از علم خدا شد علم مرد
كى تراشد تيغ دستهى خويش را * رو به جراحى سپار اين ريش را
بر سر هر ريش جمع آمد مگس * تا نبيند قبح ريش خويش كس
آن مگس انديشهها و آن مال تو * ريش تو آن ظلمت احوال تو
ور نهد مرهم بر آن ريش تو پير * آن زمان ساكن شود درد و نفير
تا كه پندارد كه صحت يافته ست * پرتو مرهم بر آن جا تافته ست
هين ز مرهم سر مكش اى پشت ريش * و آن ز پرتو دان مدان از اصل خويش
مرتد شدن كاتب وحى به سبب آن كه پرتو وحى بر او زد آن آيت را پيش از پيغامبر صلى اللَّه عليه و إله بخواند گفت پس من هم محل وحيم
[ حكايت در اينكه خودبينى و اظهار استغنا از هادى و مرشد خود ، موجب گمراهى است ]
پيش از عثمان يكى نساخ بود * كاو به نسخ وحى جدى مىنمود