تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 132

مساهمون:

ص١٣٢
چون نبى از وحى فرمودى سبق * او همان را وانبشتى بر ورق
پرتو آن وحى بر وى تافتى * او درون خويش حكمت يافتى
عين آن حكمت بفرمودى رسول * زين قدر گمراه شد آن بو الفضول
كانچه مىگويد رسول مستنير * مر مرا هست آن حقيقت در ضمير
پرتو انديشه‌اش زد بر رسول * قهر حق آورد بر جانش نزول
هم ز نساخى بر آمد هم ز دين * شد عدوى مصطفى و دين به كين
مصطفى فرمود كاى گبر عنود * چون سيه گشتى اگر نور از تو بود
گر تو ينبوع الهى بوديى * اين چنين آب سيه نگشوديى

[ تكبر و حب جاه ، آدمى را بر گمراهى تثبيت مىكند ]

تا كه ناموسش به پيش اين و آن * نشكند بر بست اين او را دهان
اندرون مىسوختش هم زين سبب * توبه كردن مىنيارست اين عجب
آه مىكرد و نبودش آه سود * چون در آمد تيغ و سر را در ربود

[ تفاخر و نامورى ، زنجيرى گران بر روح ]

كرده حق ناموس را صد من حديد * اى بسا بسته به بند ناپديد

[ حجاب تكبر و كفر ، آدمى را كژ راه كند ]

كبر و كفر آن سان ببست آن راه را * كه نيارد كرد ظاهر آه را
گفت اغلالا فهم به مقمحون * نيست آن اغلال بر ما از برون
خلفهم سدا فأغشيناهم * مىنبيند بند را پيش و پس او
رنگ صحرا دارد آن سدى كه خاست * او نمىداند كه آن سد قضاست

[ معشوق كاذب ، آدمى را از معشوق حقيقى باز دارد ]

شاهد تو سد روى شاهد است * مرشد تو سد گفت مرشد است
اى بسا كفار را سوداى دين * بندشان ناموس و كبر آن و اين

[ زنجير روح كجا و زنجير آهنين كجا ؟ ! ]

بند پنهان ليك از آهن بتر * بند آهن را كند پاره تبر
بند آهن را توان كردن جدا * بند غيبى را نداند كس دوا

[ تمثيل در اينكه دردهايى كه سبب آن درونى است جانكاه‌تر از دردهايى است كه سبب آن بيرونى است ]

مرد را زنبور اگر نيشى زند * طبع او آن لحظه بر دفعى تند
زخم نيش اما چو از هستى تست * غم قوى باشد نگردد درد سست
شرح اين از سينه بيرون مىجهد * ليك مىترسم كه نوميدى دهد

[ رها شدن از نوميدى با پناه بردن به خدا ]

نى مشو نوميد و خود را شاد كن * پيش آن فريادرس فرياد كن
كاى محب عفو از ما عفو كن * اى طبيب رنج ناسور كهن

[ خودبينى ، تباه كننده است ]

عكس حكمت آن شقى را ياوه كرد * خود مبين تا بر نيارد از تو گرد

[ صفاى باطن سالك از همّت اولياست ]

اى برادر بر تو حكمت جاريه ست * آن ز ابدال است و بر تو عاريه ست

[ تمثيل براى بيت پيشين ]

گر چه در خود خانه نورى يافته ست * آن ز همسايه‌ى منور تافته ست

[ لزوم شكر و ترك خودبينى ]

شكر كن غره مشو بينى مكن * گوش دار و هيچ خود بينى مكن

[ حكمت عاريتى ، گمراه كننده است ]

صد دريغ و درد كاين عاريتى * امتان را دور كرد از امتى

[ در هيچ مرحله‌اى از مراحل سلوك ، توقف جايز نيست ]

من غلام آن كه او در هر رباط * خويش را و اصل نداند بر سماط
بس رباطى كه ببايد ترك كرد * تا به مسكن در رسد يك روز مرد

[ چند تمثيل در اينكه صفاى باطن سالك از همّت اولياست ]