چون نبى از وحى فرمودى سبق * او همان را وانبشتى بر ورق
پرتو آن وحى بر وى تافتى * او درون خويش حكمت يافتى
عين آن حكمت بفرمودى رسول * زين قدر گمراه شد آن بو الفضول
كانچه مىگويد رسول مستنير * مر مرا هست آن حقيقت در ضمير
پرتو انديشهاش زد بر رسول * قهر حق آورد بر جانش نزول
هم ز نساخى بر آمد هم ز دين * شد عدوى مصطفى و دين به كين
مصطفى فرمود كاى گبر عنود * چون سيه گشتى اگر نور از تو بود
گر تو ينبوع الهى بوديى * اين چنين آب سيه نگشوديى
[ تكبر و حب جاه ، آدمى را بر گمراهى تثبيت مىكند ]
تا كه ناموسش به پيش اين و آن * نشكند بر بست اين او را دهان
اندرون مىسوختش هم زين سبب * توبه كردن مىنيارست اين عجب
آه مىكرد و نبودش آه سود * چون در آمد تيغ و سر را در ربود
[ تفاخر و نامورى ، زنجيرى گران بر روح ]
كرده حق ناموس را صد من حديد * اى بسا بسته به بند ناپديد
[ حجاب تكبر و كفر ، آدمى را كژ راه كند ]
كبر و كفر آن سان ببست آن راه را * كه نيارد كرد ظاهر آه را
گفت اغلالا فهم به مقمحون * نيست آن اغلال بر ما از برون
خلفهم سدا فأغشيناهم * مىنبيند بند را پيش و پس او
رنگ صحرا دارد آن سدى كه خاست * او نمىداند كه آن سد قضاست
[ معشوق كاذب ، آدمى را از معشوق حقيقى باز دارد ]
شاهد تو سد روى شاهد است * مرشد تو سد گفت مرشد است
اى بسا كفار را سوداى دين * بندشان ناموس و كبر آن و اين
[ زنجير روح كجا و زنجير آهنين كجا ؟ ! ]
بند پنهان ليك از آهن بتر * بند آهن را كند پاره تبر
بند آهن را توان كردن جدا * بند غيبى را نداند كس دوا
[ تمثيل در اينكه دردهايى كه سبب آن درونى است جانكاهتر از دردهايى است كه سبب آن بيرونى است ]
مرد را زنبور اگر نيشى زند * طبع او آن لحظه بر دفعى تند
زخم نيش اما چو از هستى تست * غم قوى باشد نگردد درد سست
شرح اين از سينه بيرون مىجهد * ليك مىترسم كه نوميدى دهد
[ رها شدن از نوميدى با پناه بردن به خدا ]
نى مشو نوميد و خود را شاد كن * پيش آن فريادرس فرياد كن
كاى محب عفو از ما عفو كن * اى طبيب رنج ناسور كهن
[ خودبينى ، تباه كننده است ]
عكس حكمت آن شقى را ياوه كرد * خود مبين تا بر نيارد از تو گرد
[ صفاى باطن سالك از همّت اولياست ]
اى برادر بر تو حكمت جاريه ست * آن ز ابدال است و بر تو عاريه ست
[ تمثيل براى بيت پيشين ]
گر چه در خود خانه نورى يافته ست * آن ز همسايهى منور تافته ست
[ لزوم شكر و ترك خودبينى ]
شكر كن غره مشو بينى مكن * گوش دار و هيچ خود بينى مكن
[ حكمت عاريتى ، گمراه كننده است ]
صد دريغ و درد كاين عاريتى * امتان را دور كرد از امتى
[ در هيچ مرحلهاى از مراحل سلوك ، توقف جايز نيست ]
من غلام آن كه او در هر رباط * خويش را و اصل نداند بر سماط
بس رباطى كه ببايد ترك كرد * تا به مسكن در رسد يك روز مرد