كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ بخوان * مر و را بىكار و بىفعلى مدان
كمترين كاريش هر روز است آن * كاو سه لشكر را كند اين سو روان
لشكرى ز اصلاب سوى امهات * بهر آن تا در رحم رويد نبات
لشكرى ز ارحام سوى خاكدان * تا ز نر و ماده پر گردد جهان
لشكرى از خاك ز آن سوى اجل * تا ببيند هر كسى حسن عمل
اين سخن پايان ندارد هين بتاز * سوى آن دو يار پاك پاك باز
صفت توحيد
[ حقيقت واحد و كثرات ظاهرى ]
گفت يارش كاندر آ اى جمله من * نى مخالف چون گل و خار چمن
رشته يكتا شد غلط كم شد كنون * گر دو تا بينى حروف كاف و نون
كاف و نون همچون كمند آمد جذوب * تا كشاند مر عدم را در خطوب
پس دو تا بايد كمند اندر صور * گر چه يكتا باشد آن دو در اثر
[ تمثيل براى ابيات پيشين ]
گر دو پا گر چار پا ره را برد * همچو مقراض دو تا يكتا برد
[ تمثيلى ديگر ]
آن دو همبازان گازر را ببين * هست در ظاهر خلافى ز آن و ز اين
آن يكى كرباس را در آب زد * و آن دگر همباز خشكش مىكند
باز او آن خشك را تر مىكند * گوييا ز استيزه ضد بر مىتند
[ طبق اصل توحيد ، اضداد جهان هستى به وحدت مىرسند ]
ليك اين دو ضد استيزه نما * يكدل و يك كار باشد در رضا
[ وحدت اديان ]
هر نبى و هر ولى را مسلكى است * ليك تا حق مىبرد جمله يكى است
[ وقتى گوش ، شنوا نباشد كشف اسرار ، متوقف مىشود به زبان تمثيل ]
چون كه جمع مستمع را خواب برد * سنگهاى آسيا را آب برد
رفتن اين آب فوق آسياست * رفتنش در آسيا بهر شماست
چون شما را حاجت طاحون نماند * آب را در جوى اصلى باز راند
ناطقه سوى دهان تعليم راست * ور نه خود آن نطق را جويى جداست
مىرود بىبانگ و بىتكرارها * تَحْتَهَا الْأَنْهارُ تا گلزارها
[ مناجات براى حصول كمالات معنوى ]
اى خدا جان را تو بنما آن مقام * كاندر او بىحرف مىرويد كلام
تا كه سازد جان پاك از سر قدم * سوى عرصهى دور پهناى عدم
[ عالم الهى ، منشأ همهء عوالم ]
عرصهاى بس با گشاد و با فضا * وين خيال و هست يابد زو نوا
[ مرتبهء عوالم باطن و ظاهر از حيث فراخى و تنگى ]
تنگتر آمد خيالات از عدم * ز آن سبب باشد خيال اسباب غم
باز هستى تنگتر بود از خيال * ز آن شود در وى قمر همچون هلال
باز هستى جهان حس و رنگ * تنگتر آمد كه زندانى است تنگ
[ سبب محدوديت جهان محسوس ، كميت و تركيب آن است ]
علت تنگى است تركيب و عدد * جانب تركيب حسها مىكشد
[ وحدت حقيقى در وراى محسوسات است ]
ز آن سوى حس عالم توحيد دان * گر يكى خواهى بدان جانب بران
امر كن يك فعل بود و نون و كاف * در سخن افتاد و معنى بود صاف
[ ادامهء حكايت گرگ و روباه و شير ]
اين سخن پايان ندارد باز گرد * تا چه شد احوال گرگ اندر نبرد