چون بمردم از حواس بو البشر * حق مرا شد سمع و ادراك و بصر
[ وحدت نورى اوليا با حق تعالى ]
چون كه من من نيستم اين دم ز هوست * پيش اين دم هر كه دم زد كافر اوست
هست اندر نقش اين روباه شير * سوى اين روبه نشايد شد دلير
گر ز روى صورتش مىنگروى * غرهى شيران از او مىنشنوى
گر نبودى نوح را از حق يدى * پس جهانى را چرا بر هم زدى
صد هزاران شير بود او در تنى * او چو آتش بود و عالم خرمنى
چون كه خرمن پاس عشر او نداشت * او چنان شعله بر آن خرمن گماشت
[ نهى از خودبينى در مقابل حقيقت مطلق ]
هر كه او در پيش اين شير نهان * بىادب چون گرگ بگشايد دهان
همچو گرگ آن شير بردراندش * فَانْتَقَمْنا مِنْهُمْ بر خواندش
زخم يابد همچو گرگ از دست شير * پيش شير ابله بود كاو شد دلير
[ ناراحتى روحى ، سختتر از ناراحتى جسمى است ]
كاشكى آن زخم بر تن آمدى * تا بدى كايمان و دل سالم بدى
[ نارسايى كلام از بيان حقيقت ]
قوتم بگسست چون اينجا رسيد * چون توانم كرد اين سر را پديد
[ از نفسانيات بپرهيز ]
همچو آن روبه كم اشكم كنيد * پيش او روباه بازى كم كنيد
[ نفى خودبينى ]
جمله ما و من به پيش او نهيد * ملك ملك اوست ملك او را دهيد
چون فقير آييد اندر راه راست * شير و صيد شير خود آن شماست
[ تنزيه خداوند ]
ز آنكه او پاك است و سبحان وصف اوست * بىنياز است او ز نغز و مغز و پوست
[ همهء مواهب معنوى از آن بندگان خاص خداست ]
هر شكار و هر كراماتى كه هست * از براى بندگان آن شه است
[ خداوند ، نيازى به موجودات ندارد ]
نيست شه را طمع بهر خلق ساخت * اين همه دولت خنك آن كاو شناخت
آن كه دولت آفريد و دو سرا * ملك دولتها چه كار آيد و را
[ پرهيز از بدگمانى به خداوند ]
پيش سبحان بس نگه داريد دل * تا نگرديد از گمان بد خجل
[ بينايى خداوند ]
كاو ببيند سر و فكر و جستجو * همچو اندر شير خالص تار مو
[ علوم باطنى از پاكى درون ، مىتراود ]
آن كه او بىنقش ساده سينه شد * نقشهاى غيب را آيينه شد
سر ما را بىگمان موقن شود * ز آن كه مومن آينهى مومن شود
چون زند او نقد ما را بر محك * پس يقين را باز داند او ز شك
چون شود جانش محك نقدها * پس ببيند قلب را و قلب را
نشاندن پادشاهان صوفيان عارف را پيش روى خويش تا چشمشان بديشان روشن شود
[ عارفان ، آينهء خلايقاند ]
پادشاهان را چنان عادت بود * اين شنيده باشى ار يادت بود
دست چپشان پهلوانان ايستند * ز آنكه دل پهلوى چپ باشد ببند