اين چنين مه را ز اختر ننگهاست * او ميان اختران بهر سخاست
امر شاوِرْهُمْ پيمبر را رسيد * گر چه رايى نيست رايش را نديد
در ترازو جو رفيق زر شده ست * نى از آن كه جو چو زر گوهر شده ست
روح قالب را كنون همره شده ست * مدتى سگ حارس درگه شده ست
[ ادامهء حكايت گرگ و روباه و شير ]
چون كه رفتند اين جماعت سوى كوه * در ركاب شير با فر و شكوه
گاو كوهى و بز و خرگوش زفت * يافتند و كار ايشان پيش رفت
هر كه باشد در پى شير حراب * كم نيايد روز و شب او را كباب
چون ز كه در بيشه آوردندشان * كشته و مجروح و اندر خون كشان
گرگ و روبه را طمع بود اندر آن * كه رود قسمت به عدل خسروان
[ ضميرخوانى عارفان ]
عكس طمع هر دوشان بر شير زد * شير دانست آن طمعها را سند
هر كه باشد شير اسرار و امير * او بداند هر چه انديشد ضمير
هين نگه دار اى دل انديشه جو * دل ز انديشهى بدى در پيش او
داند و خر را همىراند خموش * در رخت خندد براى روىپوش
[ ادامهء حكايت گرگ و روباه و شير ]
شير چون دانست آن وسواسشان * وانگفت و داشت آن دم پاسشان
ليك با خود گفت بنمايم سزا * مر شما را اى خسيسان گدا
مر شما را بس نيامد راى من * ظنتان اين است در اعطاى من
[ ناتوانى بنده در مقابل خدا ]
اى عقول و رايتان از راى من * از عطاهاى جهان آراى من
نقش با نقاش چه سگالد دگر * چون سگالش اوش بخشيد و خبر
[ پرهيز از گمان بد به خدا ]
اين چنين ظن خسيسانه به من * مر شما را بود ننگان زمن
ظانين بالله ظن السوء را * گر نبرم سر بود عين خطا
وارهانم چرخ را از ننگتان * تا بماند بر جهان اين داستان
[ گاه قهر خدا در لباس لطف در مىآيد ]
شير با اين فكر مىزد خنده فاش * بر تبسمهاى شير ايمن مباش
مال دنيا شد تبسمهاى حق * كرد ما را مست و مغرور و خلق
فقر و رنجورى به استت اى سند * كان تبسم دام خود را بر كند
امتحان كردن شير گرگ را و گفتن كه پيش آى اى گرگ بخش كن صيدها را ميان ما
[ ادامهء حكايت گرگ و روباه و شير ]
گفت شير اى گرگ اين را بخش كن * معدلت را نو كن اى گرگ كهن
نايب من باش در قسمتگرى * تا پديد آيد كه تو چه گوهرى
گفت اى شه گاو وحشى بخش تست * آن بزرگ و تو بزرگ و زفت و چست