مشرف و اهل قلم بر دست راست * ز آن كه علم و خط و ثبت آن دست راست
صوفيان را پيش رو موضع دهند * كاينهى جاناند و ز آيينه بهند
سينه صيقلها زده در ذكر و فكر * تا پذيرد آينهى دل نقش بكر
هر كه او از صلب فطرت خوب زاد * آينه در پيش او بايد نهاد
عاشق آيينه باشد روى خوب * صيقل جان آمد و تَقْوَى الْقُلُوبِ
آمدن مهمان پيش يوسف عليه السلام و تقاضا كردن يوسف از او تحفه و ارمغان
[ حكايتى در : آينه بودن انسان كامل ]
آمد از آفاق يار مهربان * يوسف صديق را شد ميهمان
كآشنا بودند وقت كودكى * بر وسادهى آشنايى متكى
ياد دادش جور اخوان و حسد * گفت كان زنجير بود و ما اسد
[ مقام رضا ]
عار نبود شير را از سلسله * نيست ما را از قضاى حق گله
شير را بر گردن ار زنجير بود * بر همه زنجير سازان مير بود
گفت چون بودى ز زندان و ز چاه * گفت همچون در محاق و كاست ماه
در محاق ار ماه نو گردد دو تا * نى در آخر بدر گردد بر سما
[ ابتلا ، راه تكامل به زبان تمثيل ]
گر چه دردانه به هاون كوفتند * نور چشم و دل شد و بيند بلند
گندمى را زير خاك انداختند * پس ز خاكش خوشهها بر ساختند
بار ديگر كوفتندش ز آسيا * قيمتش افزود و نان شد جان فزا
باز نان را زير دندان كوفتند * گشت عقل و جان و فهم هوشمند
باز آن جان چون كه محو عشق گشت * يُعْجِبُ الزُّرَّاعَ آمد بعد كشت
[ ادامهء حكايت آمدن مهمان پيش يوسف ]
اين سخن پايان ندارد باز گرد * تا كه با يوسف چه گفت آن نيك مرد
بعد قصه گفتنش گفت اى فلان * هين چه آوردى تو ما را ارمغان
[ لزوم سوغات آوردن از سفر ]
بر در ياران تهى دست اى فتى * هست چون بىگندمى در آسيا
[ ارمغان دنيا براى آخرت ]
حق تعالى خلق را گويد به حشر * ارمغان كو از براى روز نشر
جِئْتُمُونا و فُرادى بىنوا * هم بدان سان كه خَلَقْناكُمْ كذا
هين چه آورديد دست آويز را * ارمغانى روز رستاخيز را
يا اميد باز گشتنتان نبود * وعدهى امروز باطلتان نمود
وعدهى مهمانىاش را منكرى * پس ز مطبخ خاك و خاكستر برى
ور نهاى منكر چنين دست تهى * در در آن دوست چون پا مىنهى
[ براى صفاى روح بايد از نفسانيات گذشت ]
اندكى صرفه بكن از خواب و خور * ارمغان بهر ملاقاتش ببر
شو قليل النوم مما يَهْجَعُونَ * باش در اسحار از يَسْتَغْفِرُونَ
اندكى جنبش بكن همچون جنين * تا ببخشندت حواس نور بين
وز جهان چون رحم بيرون روى * از زمين در عرصهى واسع شوى
آن كه ارض اللَّه واسع گفتهاند * عرصهاى دان كانبيا در رفتهاند
دل نگردد تنگ ز آن عرصهى فراخ * نخل تر آن جا نگردد خشك شاخ
حاملى تو مر حواست را كنون * كند و مانده مىشوى و سر نگون
چون كه محمولى نه حامل وقت خواب * ماندگى رفت و شدى بىرنج و تاب
چاشنيى دان تو حال خواب را * پيش محمولى حال اوليا
اوليا اصحاب كهفند اى عنود * در قيام و در تقلب هُمْ رُقُودٌ
مىكشدشان بىتكلف در فعال * بىخبر ذات اليمين ذات الشمال
چيست آن ذات اليمين فعل حسن * چيست آن ذات الشمال اشغال تن
مىرود اين هر دو كار از انبيا * بىخبر زين هر دو ايشان چون صدا
گر صدايت بشنواند خير و شر * ذات كوه از هر دو باشد بىخبر
گفتن مهمان يوسف عليه السلام را كه آينه آوردمت ارمغان تا هر بارى كه در وى نگرى روى خوب خود بينى مرا ياد كنى
گفت يوسف هين بياور ارمغان * او ز شرم اين تقاضا زد فغان
گفت من چند ارمغان جستم ترا * ارمغانى در نظر نامد مرا
حبهاى را جانب كان چون برم * قطرهاى را سوى عمان چون برم
زيره را من سوى كرمان آورم * گر به پيش تو دل و جان آورم
نيست تخمى كاندر اين انبار نيست * غير حسن تو كه آن را يار نيست
لايق آن ديدم كه من آيينهاى * پيش تو آرم چو نور سينهاى
تا ببينى روى خوب خود در آن * اى تو چون خورشيد شمع آسمان
آينه آوردمت اى روشنى * تا چو بينى روى خود يادم كنى
آينه بيرون كشيد او از بغل * خوب را آيينه باشد مشتغل